تبليغاتX
شب‌نوشته

«ادبیات ما»

فراخوان بزرگ ماهنامه «ادبیات ما» برای جذب نویسنده همکار به همراه پرداخت حقِ نوشتار ماهانه.
ماهنامه اینترنتی «ادبیات ما» در نظر دارد در راستای تکمیل گروه تحریریه خود، از تمامی دوستان علاقه‌مند به فعالیت در حوزه ادبیات دعوت به همکاری نماید.
هدف ما ایجاد فضایی تخصصی، پویا و پرانرژی‌ست تا بتوانیم با کنار هم قرار دادن آرا و نظرات گوناگون، بازتابی درست از ادبیات فارسی این‌روزهایمان داشته باشیم. این اتفاق تنها با همکاری و همیاری تمام خانواده ادبیاتی امکان‌پذیر است. ما اعتقاد داریم که با در کنار هم قرار گرفتن و اعتقاد به کار گروهی، می‌شود کارهای بزرگی انجام داد.
ماهنامه «ادبیات ما» کاملاً مستقل اداره می‌شود و به تنها چیزی که فکر می‌کند و بها می‌دهد ادبیات است.
قصد ما این است که با اضافه کردن حقِ نوشتاری در حد توان‌مان، چرخه کار حرفه‌ای را کامل کرده و به تعاملی درست، منطقی و دوستانه برای تشکیل تیمی متخصص، پرانرژی و جدی برسیم.
در این راستا از تمامی فعالان این حوزه، با هر فکر و مَنشی، دعوت به عمل می‌آید تا در صورت تمایل به همکاری، پیشینه کاری خود را به آدرس نشریه ارسال نموده تا از جزئیات این طرح آگاه شوند.
adabiatema@gmail.com
آدرس ماهنامه: www.adabiatema.com
با سپاس



برچسب‌ها: ادبیات ما
نوشته شده توسط سینا حشمدار در سه شنبه 22 فروردین1391 |

این داستان ابتدا تکه‌ای بود از یک رمان. رمانی که پنج موقعیت مجزا داشت و تماماً بر اساس دیالوگ روایت می‌شد. این تکه را جدا کردم، به‌علاوه دو تکه دیگر و ماند دو موقعیت و بعد صفحاتی به آن دو موقعیت اضافه شد تا اولین رمانم تمام شود. اگر می‌خواستم برای چاپش اقدام کنم باید اواخر سال پیش برای ارشاد می‌فرستادمش ولی کی حوصله سر و کله زدن با این‌ها را دارد. آن رمان مجوز بگیر نیست می‌دانم.

این موقعیت سه اپیزودی را به درخواست مجتبا صولت‌پور برای انتشار در سایت «عقربه» فرستادم. بد نیست نگاهی به آن بیاندازید. من که سر درآوردن لحن‌ها و شخصیت‌ها خیلی جان کندم. برای خودم تجربه خوبی بود...



عشقه؟ عشقه!


برچسب‌ها: سینا حشمدار, داستان
نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 27 اسفند1390 |

یه ذره دیر متوجه شدم اما اشکال نداره

داستانم

نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 1 بهمن1390 |

نوشته شده توسط سینا حشمدار در یکشنبه 18 دی1390 |



زمانی دراز، درنگ کردند. زمانی اندازه ناپذیر، درنگی چون سنگ، بی‌انتظار. صدای تنبوری آمد، پنجره‌ی خانه‌ای روشن شد. خانواده‌ای دور کرسی بزرگی نشسته بودند و از یک سینی مسی، کودک درسته‌ی آب‌پز شده‌ای را به تانی و وقار و حزن می‌خوردند.
اسکندر گفت: "او دردانه‌ی فامیل است."
پنجره‌های دیگری روشن شد. از پنجره‌ای دیگر مرد جوانی را دید که دراز به دراز روی زمین طناب پیچ شده بود و کسانی با اره‌ی بزرگ دودسته، به آهستگی، او را از میان می‌بریدند.
اسکندر گفت: "هیچ دردی حس نمی‌کند."
در اتاقی دیگر، کسی بر سرانبوهی کتاب نشسته بود، کتاب‌ها می‌سوخت و شعله‌های آتش بالا می‌زد.
اسکندر گفت: یکی از هم‌درسان توست، سری پر شور دارد.
جایی دیگر، جشنی بزرگ و شلوغی بود و زنی که تنها پشت لخت او دیده می شد بر چهارپایه‌ی بلندی ایستاده بود. از پیکر زن خون جاری بود و مدعوین جام‌هایشان را از خون، پر می‌کردند.
اسکند گفت: "روزی آن زن، رویش را به تو برمی‌گرداند."

خسرو خوبان نوشته ی رضا دانشور
کتابی که همه رو مبهوت خودش می‌کنه...

نوشته شده توسط سینا حشمدار در جمعه 25 آذر1390 |
 .


فصلی کوتاه از رمان در حال نگارش...


فقط پنج دقیقه تا آخر امتحان مانده بود. دستم را محکم مشت کردم و خیلی عادی روی برگه گذاشتم. آقای کاظمی راست راست ایستاده بود و زل زده بود توی صورتم. کمرش را صاف کرد و غلنچ گردنش را شکست. کاغذ توی دستم داشت کم‌کم خمیر می‌شد. نمی‌دانم مرتضی از کجا انقدر مطمئن بود که آن پاراگراف کذایی تو امتحان می‌آید و آن‌طور گیر سه پیچ داده بود که حتما یا باید حفظش کنی یا تقلبش را بنویسی و ببری سر جلسه. وقتی هم که برگه‌ها را دادند و دیدم که همان سوال تو امتحان آمده و پنج نمره هم دارد سرم را بالا آوردم دیدم نیشش تا بناگوش باز شده.


با خودکار پشت گوشم را خاراندم و پام را کشیدم که مثلا خواب رفته. کاظمی سه قدم آمد و وسط کلاس وایستاد. رسول علیزاده پا شد و برگه‌ش را داد. کاظمی چرخید و رفت برگه را روی جا استادی گذاشت. مشتم را باز کردم و جای تقلب را توی برگه پیدا کردم. کاظمی برگشت و رفت جای علیزاده نشست. محسنی و حمید طالاقانی هم بلند شدند و برگه را دادند. من مانده بودم و مرتضی و دو سه نفر دیگر. کاظمی بلند شد و رفت پشت وایستاد. یه خمیازه بلند کشیدم و سرم را گرفتم رو برکه و الکی شروع کردم به خواندن جواب‌هام. همون‌طور که دستش را گرفته بود پشت، رفت جلو کلاس وایستاد و گفت: سه دیقه بیشتر وقت ندارید.

مرتضی برگشت و سرش را تکان داد و گفت: نوشتی؟

با سر گفتم نه.

کاظمی آمد و بالا سرش وایستاد و گفت: می‌خوای برگه‌ت رو بدی؟

مرتضی گفت: یه سوال داشتیم.

کاظمی که سرش را برد نزدیک مرتضی مشتم را باز کردم و یک خط نوشتم. کاظمی سرش را بلند کرد. موسی موسوی هم برگه‌ش را داد و رفت. مرتضی داشت الکی روی صندلی تکان تکان می‌خورد انگار که کرم به جانش افتاده. کاظمی از همان‌جا که وایستاده بود رو بهم گفت: به‌جنب دیگه وقت نداری.

گفتم: چشم آقا.

مرتضی پا شد برگه‌ش را بدهد. گفتم: نرو نرو ننوشتم.

مرتضی نگاهی بهم کرد. برگه را داد دست کاظمی و رفت جلوی در کلاس. دو سه ثانیه مکث کرد و برگشت رو به کاظمی وایستاد و یک دفعه‌ای از حال رفت و هر چی خورده بود را بالا آورد. کاظمی یکدفعه‌ای برگه‌ها را همانجا ول کرد و دوید بالا سر مرتضی. مرتضی همانجا که رو زمین افتاده بود دوباره عق زد و دوباره بالا آورد. کاظمی دوید بیرون. مرتضی سرش را آورد بالا و گفت: نوشتی؟

 
نوشته شده توسط سینا حشمدار در دوشنبه 23 آبان1390 |

به زندگی بیندیش،

به این روزهای اندوهباری...

نوشته شده توسط سینا حشمدار در یکشنبه 24 مهر1390 |

«شب‌نشینی با شکوه» ساعدی اونقدر کار بزرگیه که نمی‌دونم چی باید بگم. این نویسنده بدون شک از تمام هم نسل‌های خودش جلوتر و بزرگتر بوده. حاضرم با هر کسی سر این موضوع بحث کنم!

نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 9 مهر1390 |
 .,.
تو نیستی...


نوشته شده توسط سینا حشمدار در سه شنبه 22 شهریور1390 |

آخر من از آدم‌ها نفرت داشتم، هنوز هم دارم. تنها چیزی که بهش اطمینان دارم همین است کارلیتوس...

نوشته شده توسط سینا حشمدار در جمعه 11 شهریور1390 |


فصل 1

قسمت 2

...

پیر مرد با دست‌هایش به بیابان کنار جایگاه اشاره می‌کرد و همه حرف‌هایش را از بر و بدون وقفه می‌گفت. پول را از دست مرد می‌گیرد و نازل پمپ را روی دستگاه می‌گذارد. مردم دورش حلقه زده‌اند و نمی‌دانند باید چه‌کار بکنند. روی صندلی می‌نشیند. کمی به اطراف نگاه می‌کند و همان‌جا سیگاری روشن می‌کند. مردم متفرق می‌شوند و هر کسی به ماشینش برمی‌گردد.

مردم ماشین‌‌ها را دور تا دور جایگاه پارک کرده‌اند و هر کسی از ترس بی‌بنزینی در نیمه راه، بیست لیتری به دست توی صف ایستاده. قیافه‌ها همه ناامید و خواب‌آلود است. کسی حرفی نمی‌زند و می‌شود حدس زد که حتا آنهایی که توی ماشین نشسته‌اند هم دارند به حرف‌های پیرمرد گوش می‌دهند.
آنطرف‌تر جوانکی می‌آید سمتم و دستم را می‌کشد. لاغر ودیلاق است و صورتی بی‌مو دارد. می‌گوید:"حرف هایش را جدی نگیر، این داستان را برای همه تعریف می‌کند. بلایی است که دو سال قبل سر پسر و عروسش آمده؛ آن هم نه توی جاده دهات. برای زیارت و ماه عسل رفته بودند که هر دو تصادف می‌کنند و می‌میرند. از آن موقع هر وقت هوا برفی می‌شود همین داستان را برای همه تعریف می‌کند."
نگاهش سرد است. پوستش از سرما سوخته و گونه‌هایش فرو رفته. سیگاری روشن می‌کند و می‌گوید: "نزدیک چهل سال است که توی این جایگاه مسئول است. هیچ جا را تا به حال ندیده. پسرش را که از دست داد، مشعارش هم پرید. تا به حال این داستان را صد مدل برای همه تعریف کرده."
پک محکمی به سیگارش می‌زند. سرخی نوک سیگار توی چشم می‌زند. دانه‌های برف روی سرخی می‌نشینند و آب می‌شوند. تن سیگار خیس شده. می‌گویم: "فرعی دهات را هم از خودش درآورده؟"
پلکش از سرما می‌پرد. زل می‌زند و می‌گوید: "نه. راه دهات را نه؛ راست می‌گفت. فرعی دهات تنها راهی‌ست که توی این برف قابل رفت و آمد است."
می‌چرخد و پشت جایگاه را با دست نشان می‌دهد و می‌گوید: "جاده از این پشت می‌رود. باقی را هم که او گفت بهتان."
سیگارش را پرت می‌کند و می‌رود. دستش را می‌گیرم و می‌گویم:"یعنی مشکلی پیش نمی‌آید؟"
لحنِ صداش بی‌تفاوت می‌شود یکدفعه‌ای. انگار که بیشتر از این دلش نمی‌خواهد حرف بزند با زور می‌گوید:"راه خطرناکیست در هر صورت. از من می‌شنوی تا صبح صبر کن."
دست‌های گرم و زمختش را توی دست می‌گیرم و می‌گویم:"راه دیگری نیست؟"
پشتش را بهم می‌کند و می‌گوید:"نه، فقط همان یکیست."
مه آنقدر غلیظ بود که برای یک لحظه فکر کرد توی سونای بخار سردی گیر کرده است. آسمان به سختی و گاه‌گاه، تنها زمانی که بادی شدید می‌آمد، پیدا می‌شد و چهره سرخش را نشان می‌داد. از روزقبل تا به حال برف یکریز آمده بود. تمام جاده‌ها بسته شده بودند. ابرها توی آسمان مثل تار و پودهای یک قالی دست باف در هم چفت شده بودند. سرش را چرخاند و دید که هیچ جا را نمی‌تواند ببیند. چند بار پلک زد. هوا بازتر شد. کنارش ماشینش ایستاد و سعی کرد فکرش را متمرکز کند.
توی جایگاه جای سوزن انداختن هم نبود، ماشین‌ها وجب به وجب هم پارک کرده بودند. تمام مسیر همین طور بود. هر کس جایی را پیدا کرده بود چپیده بود آنجا. تمام هتل‌های بین راهی پر شده بودند و مردم راهروها را چند برابر قیمت معمولی یک اتاق اجاره می‌کردند. باقی هم که جایی پیدا نکرده بودند خودشان را به همچین جاهایی رسانده بودند.
تقریبا نمی‌دانم چه کار باید بکنم. تکیه می‌دهم به ماشینم. توی ماشین بغلیم پسر بچه ای دارد با انگشت روی بخار شیشه شکلک می‌کشد. بیشتر شکلک‌هایش آدم های اخمویی هستند که دماغ گنده‌ای دارند. همان طور که موفش آویزان است با گوشه آستین پاکش می‌کند و دوباره مثل نقاشی که در حال کشیدن بزرگترین شاهکارش است مشغول می‌شود. من را که می بیند همه چیز را با همان گوشه آستین پاک می‌کند و تکیه می دهد به صندلی. مادر و پدرش جلو نشسته‌اند. پدرش پیاده می‌شود و کمی زیر چشمی نگاهم می‌کند. می‌آید جلوتر و از جیب کتش سیگاری در می‌آورد و تعارفم می‌کند و می‌گوید:"این برف قطع شدنی نیست. همه‌مان را گیر انداخته."
از شدت سرما گوش‌ها و نوک دماغش سرخ شده‌اند  و در حالی که سیگار می‌کشد دستش خیلی شدید می‌لرزد. مردی‌ست  استخوان درشت. که تاسی وسط سرش بدجور توی چشم می‌زند. بی‌اختیار هر چند ثانیه یک بار دستش را میبرد سمت کمرش و شلوارش را بالا می کشد و پکی محکم به سیگارش می‌زند.
می‌گویم:"از دیشب که دارد می بارد. شاید قطع شود ولی اگر قطع نشود هم من باید بروم. نمیتوانم زیاد صبر کنم."
کمی با پایش برف روی زمین را می‌کند و چند ضربه می‌زند. توی چشمم نگاه می‌کند و می‌گوید:"ما هم عجله داریم. مریض داریم. تا صبح باید برسانیمش بیمارستان. این یک ساعت را هم بی‌خودی معطل اینجا شدیم" دود سیگار را بیرون می‌دهد و نگاهی به داخل ماشین می‌اندازد.
می‌گویم:"من دنبال یکی می گردم که همراهم بیاید. راه را بلدم، ولی تنهایی نمی‌خواهم بروم. اگر شما هم عجله دارید همین الان هر دو با هم راه می‌افتیم. من جلوتر می‌روم. نم نم می‌رویم، هرچه باشد از اینجا ماندن بهتر است. این برف قطع شدنی نیست."
هنوز نوک پایش روی زمین است و به برف لگد می‌زند. می‌گوید:"پلیس راه تمام مسیر ها را بسته چطور می توانیم برویم؟"
می‌گویم:"مگر مریض نداری؟ از بیراهه می رویم، چطور است؟"
دوباره مکث می‌کند و سیگارش را نصفه می‌اندازد و و زیر لبی می‌گوید: "این برف قطع شدنی نیست" و  سر تکان می‌دهد و با یک دست شلوارش را می‌کشد بالا و با دست دیگر در ماشین را باز می‌کند و می‌رود داخل.
سکوت سنگینی همراه با صدای زوزه ملایم باد، فضای جایگاه را بیشتر به قبرستانی متروک شبیه کرده بود و با وجود آن‌همه موجود زنده که همگی چپیده بودند داخل ماشین‌هاشان، هیچ جنب و جوشی آنجا نبود. دستی به چشم‌هایش کشید و نگاهی به آسمان انداخت. برف با پیچش‌ و رقص از آسمان پایین می‌آمد و هر کدام از پیچش‌ها در نظرش شبیه به یکی از حرف الفبا می‌آمدند. چند لحظه‌ای سعی کرد حروف را کنار هم بگذارد ولی به چیز خاصی نرسید.
الف... ح... ب... ی... ک... گ... ل... الف...
برف کم کم داشت سرش را می‌پوشاند، نگاهی به داخل ماشین مرد انداخت. به نظر می‌رسید زنش راضی نیست و دارد با حرکات دست و سر مخالفتش را نشان می‌دهد. 
لرزشی عجیب تنم را گرفته، سکون و سکوت اینجا حالم را به هم می‌زند. می‌روم توی ماشین می‌نشینم، اگر حتی حرف‌های پیرمرد را هم نشنیده بودم باز هم می‌دانستم که بیراهه خطرناک است، توی شبی با برف و مه به راه‌های اصلی هم نمی‌توان اعتماد کرد.

نوشته شده توسط سینا حشمدار در دوشنبه 24 مرداد1390 |
 


فکر می‌کنم دو سال پیش بود که ایده نوشتن این رمان به سرم زد. نزدیک هفتاد صفحه‌اش را تو همان دوره نوشتم اما مثل باقی کارها نصفه نیمه ولش کردم. یک سال بعد دوباره سراغش رفتم و همان هفتاد صفحه را بازنویسی کامل کردم و چند صفحه‌ای هم بهش اضافه کردم اما دوباره ول شد و همان‌طور ماند. توی این چند وقته که نسبت به قبل سرم خلوت‌تر است بدم نمی‌آید که دوباره سراغش بروم و ادامه‌اش بدهم. حتا شاید اینبار تمامش کردم. آن موقع که به طرحش فکر می‌کردم توی ذهنم یک رمان صد پنجاه صفحه‌ای بود که چهار فصل داشت. تا به حال هم فقط فصل اول و دومش را نوشتم. اگر بشود تکه تکه روی وبلاگ می‌گذارمش تا شاید این طوری انگیزه‌ای شد و به سرانجامی رسید.

با نقدها و نظراتان خوشحالم کنید...


فصل اول

قسمت یکم.

1-1

پیرمرد گفت:"کله‌شان داغ بود. مثل همه شماهایی که بلند می‌شوید توی این هوا خودتان را گرفتار برف و بوران می‌کنید. این هوا قد داشتند و این هوا هیکل، ولی مغزشان ادازه نخود بود. سرما مغز را سفت می‌کند. این‌ها هم مال این اطراف نبودند و سرما ندیده. عقل‌شان نرسید. همان‌جا کنار آن درخت خشکیده ایستاده بودند. بعدها فهمیدم که تازه عروس و دامادند. دختره خودش را کرده بود زیر کت پسره و فقط پاهایش معلوم بود. از دور هم شبیه به چهارپا بودند. آمدند پیش من؛ فقط پسره حرف می زد و گاهی دختره سرش را از زیر کت بیرون می‌آورد و می‌خندید. گفت که توی راه مانده‌اند. خب معلوم بود، هرکسی توی این هوا بیاید توی راه می‌ماند، از قدیم همین طور بوده از این به بعد هم همین‌ طوریست. نباید بیایید. اما همتان مثل هم‌اید، کله‌تان داغ است. من توی این سی ساله از این جور آدم‌ها زیاد دیده‌ام، از این اتفاق‌ها هم زیاد افتاده این حوالی. اما می‌دانید چرا این یکی را دارم تعریف می کنم؟ها؟ می‌دانید چرا؟ چون فرق می‌کند. این یکی از همشان بدتر بود. همین سال پیش. از آن موقع قیافه جفت‌شان از جلوی چشمم کنار نمی‌رود، بعد از این هم نمی‌رود حتمی. عقل به کله‌ی مرد به آن بزرگی نبود که سرما و برف خطر دارد، آن هم توی شب. می‌گفت هرطور شده باید بروند. گفتم راه فرعی خطر دارد، نرو، قبول نکرد. مرغ‌شان یک پا داشت و عزم‌شان به راه بود. راه را نگفتم. من می‌دانستمش فقط. به خاطر خودشان نگفتم. اصرار کرد. آنها سرشان داغ بود. آنها مغزشان سفت شده بود اما من دیده راه بودم. می‌دانستم بالا و پایینش را هم که بلد باشی باز هم خطر دارد چه برسد به این‌ها که برف ندیده و راه نابلد بودند. آخری دیدند کاری از پیش نمی‌برند رفتند دوتایی آنجا، همین بغل این تانکر، وایستادندو بر و بر نگاهم کردند. رفتم تو تا نبینم‌شان اما قایمکی نگاه‌شان می‌کردم. زیر لبی با هم پچ پچ می‌کردند ولی تکان نمی‌خوردند. آمدم بیرون. یک ساعتی رفت دیدم دارند خسته می‌شوند، گفتم تا صبح هم وایستید بهتان راه را نمی‌گویم. شما جوانید خطر را نمی‌فهمید. رفتم تو و نماز خواندم. استخاره گرفتم بد آمد. با خودم گفتم دیگر هر کار بکنند بهشان نمی‌گویم. اِی کاش هم خام‌شان نشده بودم و جلوی زبانم را گرفته بودم. من چه تقصیری داشتم. آنها هم مثل الان شما. کله‌شان داغ بود. مگر به سر شما می‌رود؟ دو ساعت دیگر هم همین‌طور میخ وایستید من راه را نمی‌گویم. وایستادند. معلوم بود هر دوتایی بی‌حس شده‌اند ولی وایستادند. سر دختره زیر پالتو بود و معلوم نبود ولی پاهایش بدجور می‌لرزیدند. پسره هم صورتش سفید و بی حس شده بود ولی باز هم وایستاده بودند و اتاقک من را نگاه می‌کردند. رفتم بیرون بهشان گفتم آخر مگر چه کار دارید که انقدر عجله می‌کنید؟ دنیا تا بوده همین طوری بوده، مثلا کجاش می‌خواهید بروید؟ جوابم را ندادند. دیدم سخت‌تر از این حرف‌ها هستند. 10 ساعت دیگر هم نمی‌گفتم همان‌طور می‌ماندند. دیدم کله‌شان خیلی داغ است. چاره‌ای نبود، ازقدیم بوده که قسمت آدمیزاد است؛ مثلی هست که سمت ما می‌گویند،شب‌رو مغزش را توی جاده جا گذاشته. خودم هم خام شدم دیگر. آخر سری گفتم. هر چی که باید می‌گفتم را گفتم. چند کیلومتر را باید بر می‌گشتند. تا به اولین دو راهی می‌رسیدند. از این سمت... از آنجا باید جاده خاکی دهات را می‌رفتند. جاده دهات را خوب می‌شناسم. می‌دانید چرا؟ برای اینکه از بچگی آنجا بزرگ شده‌ام. بروید بپرسید... اگر یک نفر توی این منطقه باشد که بالا و پایین آن جاده را دیده باشد منم. چشم بسته می‌دانم. جاده ده خطرناک است. پدرم از قدیم‌ها می‌گفت که از آن موقع هم همه می‌دانستند که جاده با غریبه‌ها سر لج دارد. اگر کسی بتواند سالم بیرون برود تا آخر عمر بد یمنی دنبالش است. از قدیم تا به حال همینطوری بوده، از این به بعد هم همین طوری‌ست. برایشان گفتم. هیچی نمی‌گفتند. دیدم خطر به سرشان نمی‌رود، یواش سرم را بردم نزدیک‌شان و گفتم جن دارد. فکر کردم اگر این را بگویم دختره می‌ترسد. اما فقط سرش را از لای کت آورد بیرون و خندید. چیزی نگفتند. جاده چند جایش پیچ بد داشت، گفتم. چند جا دو راهی می‌شد توضیح دادم‌شان. دست پسره را گرفتم و تنهایی کشاندم‌ش کنار. گفتم زن جوان همراهت داری. نباید آن راه را بروی. اما فقط سر تکان داد. دختره هم نمی‌ترسید. هر دوتایی مثل هم بودند. حقا که باید زن و شوهر می‌شدند. بعد از دهات باید چند کیلومتری را توی جاده قدیم می‌رفتند. مسیر کم رفت و آمدی‌ست فقط شب‌روهای قدیمی می‌دانندش. گفتم که باید 50 60 کیلومتری را با سرعت آنها بروند. بعد از آن تابلو دارد. دوباره می‌افتند توی جاده دهات. این یکی امن‌تر است. زیاد هم راه نیست. اما تاریک است. هیچ جایش معلوم نیست. نباید توی همچین جاده‌ای هول کنی. این را هم گفتم. اگر بترسی تاریکی راهت را می‌بندد. همه چی را سیاه میبینی. دیگر نمی‌توانی راه بروی. چند سال قبل‌تر یکی از دهاتی‌های ده بغل توی همین مسیر، شبانه کور شد. آمده بودند دختر ببرند. پدرش هم تا آخر عمر حرف نزد. فقط وقتی رسیده بودند بالا سرش گفته بود: سیاه شده، سیاه شده و زبانش از دهانش بیرون مانده بود، این‌طوری. چشم‌ش هم بالا پایین شده بود. دو سال بعدش هم مُرد. هر چند ساله از این اتفاق‌ها می‌افتد سمت ما.  عادی‌ست برای اهالی. اما نه غریبه‌ها. غریبه را خوف تاریکی می‌گیرد. پایش شل می‌شود، از حرکت می‌ماند، لنگ و لوک می‌شود بی‌هوا. همه را گفتم و آن‌ها هم فقط گوش دادند، انگار که مادرزاد لال‌اند. گفتم جاده دهات را که تا آخر بروید می‌رسید به جاده اصلی. شاید مسیر آنور باز باشد که اگر نبود باید شب را همان‌جا بمانید. راه دیگری ندارید. هر دو راه افتادند. دختره سوار شد و پسره آمد پیشم و تشکر کرد. دم رفتنی فکر می‌کردم هیچ کدامشان را دیگر نمی‌بینم. رفتند. نوبت خوابم شده بود، چند ساعتی فکرشان بودم و بعد خوابیدم. دم صبحی پسره برگشت. تنها. حرف نمی‌زد. آمد سمتم و جلوی پام خورد زمین. به نظرم پای چپش که روی زمین افتاده بود کِش آمده بود از پای راستش بلندتر شده بود. دست‌هایش هم روغنی و سیاه بودند و روی صورتش خون خشک شده بود. بلندش کردیم و بردیمش تو. به هوش که آمد معلوم شد ماشین توی راه گیر می‌کند توی برف و پنچر می شود. هنوز هم که داشت تعریفش می‌کرد لبش می‌لرزید. لبش کج شده بود از ترس رفته بود انجا. چشم‌هایش هم دو دو می‌زد. انگار دارد توی هوا دنبال چیزی می‌گردد. وقتی که پنچری را می‌گرفته همه جا سیاه شده و دیگر چیزی یادش نمی‌آمد. دختره را هم دیگر پیدا نکرده، وقتی که رسیده بود پیش ما هنوز هم همه چیز را سیاه می‌دید. یک هفته بعدش اقوامش آمده بودند اینجا و سراغ دهات را می‌گرفتند. می‌‌گفتند دخترشان را می‌خواهند. از پسره نپرسیدم که چی شده. همان روز بعد از اینکه به هوش آمد غیبش زد، خانواده‌اش می‌گفتند ماه عسل‌شان بوده، مادرش عکس عروس‌شان را هم نشانم داد. توی عکس از گردن پسره آویزان بود و می‌خندید. حقا که دیوانه بودند، دلم می‌خواست از پسره بپرسم، ولی زود رفتند، همه‌شان سیاه پوش بودند. همه این بلاها سرشان آمد چون کله‌شان داغ بود. حالا شما هم شده‌اید مثل همان‌ها، ما که هرچه بگوییم به گوشتان نمی‌رود... بروید، از همان بی‌راهه بروید، بی‌راهه خطر دارد، خوف دارد، فقط مواظب باشید خوف سیاهی نگیردتان، که اگر بگیرد پایتان را شل می‌کند. لنگ و لوک می‌شوید یکهو."


نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 8 مرداد1390 |


یه سر چرخوند و همه رو نیگا کرد و گفت: کسی هست اینجا که چیزی واسه از دست دادن داشته باشه؟

نوشته شده توسط سینا حشمدار در سه شنبه 4 مرداد1390 |


شما می‌‌دونید چرا هر وقت موقع به روز کردن ادبیات ما می‌شه من داستان نوشتنم می‌گیره؟؟

نوشته شده توسط سینا حشمدار در یکشنبه 2 مرداد1390 |
 .


: مگه کَشتیات غرق شده؟
. مگه مال تو نشده؟!
نوشته شده توسط سینا حشمدار در یکشنبه 19 تیر1390 |
حالا که با هم دوست شده‌ایم و اینطور راحت کنار هم دراز کشیده‌ایم
حالاکه دیگر از هم نمی‌ترسیم و قول داده‌ایم که دست‌هامان را محکم فشار ندهیم
حالا باید کمی بیشتر از قبل به حالت صورت هم نگاه کنیم
تو باید زل بزنی به کبودی زیر چشم‌هایم و من در حالی که رگ گردنم می‌پرد با پشت دست قطره‌های اشک را از روی صورتت بردارم
تو باید قبول کنی که زندگی کردن چیز وحشتناکی است اگر می‌خواهی خون در رگ‌هایم دوباره جریان پیدا کند
تو باید قبول کنی بین دوست داشتن و آبیِ روی چشم‌هایت، روزها و سال‌ها و قرن‌ها فاصله است
تو باید با این‌ها کنار بیایی همانطور که با دست‌های سرد من کنار آمدی و روزی زیر سرت گذاشتی و گفتی این جوجه‌ها آخر پاییز را بهانه کرده‌اند ولی من قول می‌دهم صدای جیک جیک‌شان را به خواب‌هایت بیاورم تا قدم‌های تو در پارک‌های سبز و آب‌نماهای بلند تنها نماند، قول می‌دهم، گفتی و آرام چشم‌هایت را بستی.
تو باید قبول کنی نادیا
زندگی دستش را دور گردنم انداخته و مثل یک مراقب دوست‌داشتنی در امتحان‌های ثلت آخر دارد به برگه‌‌ام نگاه می‌کند
زمان گذشته
دارد دیرمان می‌شود
باید دیگر پاهایمان را بیش‌تر از قبل به هم تاب بدهیم تا باد تکانمان بدهد
تو باید قول بدهی
داستان اسب‌های وحشی‌ات
قصه خاله‌بازی‌های کودکی‌ات را
برایم تعریف کنی
من قول می‌دهم از مردن حرفی نزنم و تنها این بار را به عشق ناخن‌های لاک زده‌ی پایت سرم را آرام روی متکا رها کنم





http://www.facebook.com/pages/%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C/129679247111430

نوشته شده توسط سینا حشمدار در پنجشنبه 16 تیر1390 |

زیر چشم‌هایم گود شده

کجایی نادیا

که تخت‌خوابت خالی مانده...
نوشته شده توسط سینا حشمدار در یکشنبه 5 تیر1390 |

فکر می‌کنم که آخرین روزهای زندگی مشترک ما بود که وسوسه ابرها به جانمان افتاد. دراز کشیدیم روی صندلی.

تن ما تنها چند وجب بالاتر از خاک بود و ابرها در هم گره می‌خوردند و باز می‌شدند.

تو کمرت را در گودی چوبی فشار می‌دادی و من چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم

جاذبه زمین از وسوسه این ابرها بیشتر است.

نادیا تو تنها کسی هستی که خاک تو را نبلعیده

و دندان‌هایش

و دست‌هایش

و سردیش را.

تو می‌دانی نادیا باید از کجا فرار کرد.

تو می‌دانستی و در آن روزهای آخرینِ خیره به ابر که باد کاسه چشم‌هایم را پر آب می‌کرد و تنت را فشار می‌داد به تنم می‌خندیدی.

حالا باید تنها "سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز و تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم..." و سیگاری دود کنم.

نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 21 خرداد1390 |


حس خیلی بدیه و متاسفانه تا به حال چندین بار این حس بد را تجربه کرده‌ام. وقتی که ببینی در موقعیتی قرار گرفته‌ای که آینده‌ت به تصمیم شخصی مرتبط شده و تو دیگر هیچ کاری ازت ساخته نیست و فقط باید منتظر باشی و نگاه کنی تا ببینی چه اتفاقی قرار است بیافتد. نمی‌دانم تا به حال این تصمیمات چقدر به نفع من تمام شده و چقدر به ضررم، زیاد هم مهم نیست واقعاً؛ همیشه فکر می‌کردم بلاخره باید یک جوری می‌شد و از کجا معلوم که اگر حالت‌های دیگری پیش می‌آمد وضعیت از اینی که هست بهتر می‌شد! نکته مهم و حس بدش اینجاست که با خودت فکر می‌کنی که در آن لحظه و با آن حس و شور و هیجانی که توی آن موقعیت داری طرف واقعاً می‌داند که تصمیمش چقدر تو آینده‌ت می‌تواند تاثیر داشته باشد و چقدر مسیر زندگی‌ات را می‌تواند تغییر بدهد؟ به نظرم که به احتمال خیلی زیاد نمی‌تواند هیچ‌وقت به همچین درکی برسد. واقعاً می‌تواند؟؟

نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 21 خرداد1390 |
: ببین عمو،

توهم برت نداره که من از اون آدمام که اگه از در بیرونم کنی از پنجره میام تو. منو اگه از در بفرستی بیرون، دفه بعد دیوارو رو سرت خراب می کنم. حالیته داااش؟؟

نوشته شده توسط سینا حشمدار در پنجشنبه 19 خرداد1390 |
 88
کتاب‌های انتخابی من در سال 88


1. شاخ
2. پرتره مرد ناتمام
3. آستین های رنگی
4. ابر صورتی
5. یوسف آباد خیابان سی و سوم


با تشکر از سایت خوابگرد و رضا شکراللهی عزیز

نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 13 فروردین1390 |

تو این شرایط، یه باخت دسته جمعی خیلی شیرین‌تر از یک برد دسته جمعی می‌تونه باشه.


این یکی از تلخ‌ترین جمله‌هایی هستش که تو زندگیم نوشتم.
عنوان مطلب از وبلاگ "اگر پاسبانی که در تاریکی شب سوت می کشد..." انتخاب شده که اکیدا پیشنهاد می کنم مطالبش را از دست ندهید.
نوشته شده توسط سینا حشمدار در جمعه 13 اسفند1389 |
دلم می‌خواست مراسم مفصل‌تری واسه این شب می‌گرفتم

حداقل برای دل خودم

حداقل واسه حس عجیبی که تو این ماه بهمن داشتم

دارم می‌رم خدمت

موبایلم خاموش می‌شه

لپ‌تاپم خاموش می‌شه

و دیگه هیشکی نیست که صبح به صبح حرص مامانم رو دربیاره

رفیقا مثل همیشه شرمندم کردن و شرمنده همه اونایی که نشد ازشون خداحافظی کنم



اگه اومدنی رفتنیه


رفتنی‌ام اومدنیه‌؟
نوشته شده توسط سینا حشمدار در یکشنبه 1 اسفند1389 |
آخ اگه سلطان تو این شبا باهام نبود

معلوم نبود چه بلایی سرم میمومد...

 

خواننده: داریوش

شاعر: ایرج رزم جو

آهنگساز: پرویز مقصدی

تنظیم کننده: پرویز مقصدی

 .

 

لالا مي‌گم برات خوابت نمياد
بزرگت مي‌كنم يادت نمياد
لالا كن بوته خوشرنگ پنبه
كه با ما دست اين دنيا به جنگه

شب مهتابي امشب دوباره
مامات رفته دل من بي‌قراره
مامات رفته به جاده تباهي
الهي بشكنه قلبش الهي
مي‌خواست با فقر و بدبختي بجنگه
مي‌گفت بيهوده مردن خيلي ننگه
اجل اومد رسيد هنگام مرگش
فنا شد در فساد اون قلب تنگش

شب مهتابي امشب دوباره
مامات رفته دل من بي‌قراره
مامات رفته به جاده‌ي تباهي
الهي بشكنه قلبش الهي
مي‌خواست با فقر و بدبختي بجنگه
مي‌گفت بيهوده مردن خيلي ننگه
اجل اومد رسيد هنگام مرگش
فنا شد در فساد اون قلب تنگش

سفارش كرده غمخوار تو باشم
به روز و شب پرستار تو باشم
بزرگ شي و بجنگي با گناه‌هاش
كه ساموني بگيره آرزوهاش

حالا من موندم و تو توي خونه
عزيزم قلب تو خيلي جوونه
حالا من موندم و تو توي خونه
عزيزم قلب تو خيلي جوونه

نوشته شده توسط سینا حشمدار در پنجشنبه 28 بهمن1389 |
به شهر فکر کن نادیا

به دست‌ها آویزان دخترها و پسرها

که چه راحت در هم جا می‌گیرند

به لب‌هاشان

که روی هم خواب می‌روند

و به خواب‌هایی که جای هیچ کسی را ندارد

به شهرهای شلوغ فکر کن نادیا

که آدم‌ها را گم می‌کند

و دست‌های جدید را به هم می‌رساند

و لب‌های جدید را

و...

نوشته شده توسط سینا حشمدار در شنبه 16 بهمن1389 |
 .

 : به نظر تو چی؟

. به نظر منم چی!

: آهان!!

نوشته شده توسط سینا حشمدار در سه شنبه 12 بهمن1389 |
 .

دیروز عصر
در شلوغی دم غروب، هنگامی که دست‌ها در جیب‌ها می‌لرزیدند
کوچه‌ای در کرج گم شد
اما
هیچ روزنامه‌ای این خبر را چاپ نکرد
هیچ کوچه‌ای به پرتگاه نرسید
هیچ راهی بن‌بست نشد
هیچ بچه‌ای هنگام برگشت به خانه گم نشد
هیچ کسی حتا برایش سوال هم پیش نیامد که این جای خالی قرار است با چه چیزی پر شود
و آب در دل هیچ کسی تکان نخورد
نتیجه منطقی ماجرا این بود
مردی توی خودش مچاله شد و در تنهایی‌اش له شد
و تنها اسم یک کوچه
از کوچه‌های کرج خط خورد.

نوشته شده توسط سینا حشمدار در دوشنبه 11 بهمن1389 |


برای سگ‌ها

و شاید از همان سال‌ها بود

که من عاشقانه‌هایم را

در تاکسی و یا جایی شبیه به آن دیدم.

وقتی مچاله از ترس

در انزوا

در ازدحام حنجره‌های خشک دیگر مسافران

چمباتمه زده بودم و ارتعاشی کسینوسی تمام تنم را گرفته بود

و سگ‌ها از کنار تاکسی رد می‌شدند و پارس می‌کردند

کلاغ‌ها آواز سر می‌دادند

و دست‌های لرزان زن‌ها مسیر را شروع می‌کرد

و تاکسی به راه می‌افتاد.

هوای تاکسی گرفته بود و من

وقتی از شیشه بیرون را نگاه می‌کردم

با خودم فکر می‌کردم

هیچ بارانی نخواهد توانست صورت این مسافران را خیس کند

و اشک آرام توی چشم‌هایم جمع می‌شد و پایین نمی‌آمد

و از وحشت این احساس

بلایای طبیعی به دلم نازل می‌شدند

باز هم روی صندلی

یا جایی شبیه به آن

در آن گوشه

در ازدحام حنجره‌ها

مچاله می‌شدم از ترس

و چمباتمه می‌زدم

و ناباورانه گوش می‌دادم به عربده آدم‌هایی که از کنارم می‌گذشتند

آدم‌هایی که با سرعت زیاد

بدن‌های آهنیشان را به هم می‌سابیدند

و جرقه و خون را روی آسفالت‌ می‌پاشیدند

و از این سایش

لذتی اساطیری و گمشده، تمام وجودشان را می‌گرفت و نعره‌ای بلند می‌زدند

لذتی که آن را حتا می‌شد در مویرگ‌های موترم چشم‌هایشان

در ناخن‌های تاب‌دار و بلندشان

در حنجره‌های خراشیده‌شان

که خر خر می‌کند

هم دید

و ترس من را مچاله‌تر می‌کرد

وقتی که روی صندلی آن گوشه در انتها

یا جایی شبیه به آن

آرام و بی‌صدا

سعی می‌کردم جای آدم قبلی را پر کنم

وقتی که سعی می‌کردم در بهترین زمان ممکن جایم را به آدم بعدی بدهم

باقی مسافران

با چهره‌هایی آرام و رگ‌های گردن برجسته

صدای ضربان قلب‌شان را به رخم می‌کشیدند

و از چشم‌های نیمه بازشان و دست‌های آرام‌شان که روی هم خوابیده بود

می‌شد حدس زد

که هیچ کسی در این تاکسی

به اندازه من میل به پیاده شدن ندارد

هیچ کسی در تاکسی

یا جایی شبیه به آن

دوست ندارد جایی که تازه گرم و نرم شده را

ببخشد و در اتوبان

میان نعره‌ها و سایش بدن‌های آهنی

خودش را له کند.

با خودم گفتم

"من حتا حاضرم جام رو به کیفِ دستی این خانم بدهم. حتا حاضرم پیاز باشم، سیب، گلابی، خیار، اجازه هست آقای راننده؟"

و آن موقع بود که لب‌های خواب رفته مسافران

و دست‌های به غایت آرامشان

بیدار می‌شدند

و نعره‌ها می‌زدند و دست‌ها تکان می‌دادند

و من از ترس مچاله‌تر شدم و ارتعاش‌های سینوسی دوباره به سمتم هجوم می‌آوردند.

سرم را به صندلی تکیه دادم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم

نه به صندلی جلویی

نه به صندلی پشتی

نه به هیچ صندلی دیگری در دنیا

سعی کردم آرام باشم و تا آخر مسیر تنها به خِر خِر حنجره دختر بغل‌دستی‌ام فکر کنم و با خیال‌هایی از این دست سرگرم شوم

سعی کردم به نادیا فکر کنم

و نادیا با دو بال مصنوعی‌اش که از چشم‌های من دزیده بود

برای لحظه‌ای جلوی من آمد و از پنجره تاکسی بیرون رفت و به نقطه‌ای در آسمان تبدیل شد

آن موقع بود که مطمئن شدم

نادیا هیچ‌گاه

هیچ‌گاه

هیچ‌گاه

دیگر بعد از این، مسافر احتمالی هیچ تاکسی‌ای

یا جایی شبیه به آن

نخواهد شد

و از آن لحظه بود که تصمیم‌های مهم زندگی‌ام را گرفتم

ریش‌هایم را از ته زدم

موهایم را کوتاه کردم

سعی کردم خونسردیم را حفظ کنم و صدها جلد کتاب درباره زندگی سگ‌ها خواندم

تصمیم گرفتم که سرم را پایین بی‌اندازم

و روی آخرین رد پایم در این شلوغی

تفی خلط‌دار و غلیظ بیاندازم

و توی دلم فحش بدهم به روزهایی که

اگر دونده نبودم

اگر پرنده‌ها را دوست نداشتم

حداقل برای نفسی که برود و دیگر نیاید

لحظه شماری نمی‌کردم

از آن روز بود که دیگر به رویای محو شدن نزدیک و نزدیک‌تر شدم

و فهمیدم که دنیای کم‌رنگ آدم‌ها چه شکلی‌ست

فهمیدم که نیم‌مرده با نیم‌زنده

از زمین

تا همان آسمانی که نادیا در آن محو شد تفاوت دارد



شب که از خیلی‌ سال‌ها قبل

همچنان ادامه آن شب بیهوده بوده

اما افسوس که من هنوز هم نیم‌مرده‌ام

و هنوز دخترها پریود می‌شوند

مردها عاشق می‌شوند

و بچه‌ها از سوراخ‌ها بیرون می‌پرند

افسوس که من نیم‌مرده‌ام

و هنوز مردها راس ساعت هفت صبح

خنجرهایشان را تیز می‌کنند و گرزهایشان را روی دوش می‌اندازند و از خانه بیرون می‌زنند

افسوس که من نیم‌مرده‌ام

و تنها نادیا بود که این را می‌فهمید

او هم که هیچ‌گاه

هیچ‌گاه

هیچ‌گاه

مسافر احتمالی هیچ تاکسی‌ای

یا جایی شبیه به آن نخواهد بود

افسوس که این حد نهایت تنهایی‌ست...

اجازه هست آقای راننده؟؟

 
نوشته شده توسط سینا حشمدار در سه شنبه 28 دی1389 |


اگر روزی تصمیم بگیری که نباشی نادیا


احتمالاً به رسم گذشتگان

چندین بار خواهم مُرد

و به رسم امروزی‌ها

مجبور شوم

تمام این شعرها را

یکبار دیگر

برای یک نفر دیگر بخوانم

و به رسم خودم

آنقدر حالم از خودم بهم بخورد

که شب‌ها تا صبح در استفراغ دست و پا بزنم...

نوشته شده توسط سینا حشمدار در پنجشنبه 23 دی1389 |
 :|

چه خوش باشد از این غمخانه رفتن...

نوشته شده توسط سینا حشمدار در جمعه 17 دی1389 |