این داستان ابتدا تکهای بود از یک رمان. رمانی که پنج موقعیت مجزا داشت و تماماً بر اساس دیالوگ روایت میشد. این تکه را جدا کردم، بهعلاوه دو تکه دیگر و ماند دو موقعیت و بعد صفحاتی به آن دو موقعیت اضافه شد تا اولین رمانم تمام شود. اگر میخواستم برای چاپش اقدام کنم باید اواخر سال پیش برای ارشاد میفرستادمش ولی کی حوصله سر و کله زدن با اینها را دارد. آن رمان مجوز بگیر نیست میدانم.
این موقعیت سه اپیزودی را به درخواست مجتبا صولتپور برای انتشار در سایت «عقربه» فرستادم. بد نیست نگاهی به آن بیاندازید. من که سر درآوردن لحنها و شخصیتها خیلی جان کندم. برای خودم تجربه خوبی بود...
فصلی کوتاه از رمان در حال نگارش...
فقط پنج دقیقه تا آخر امتحان مانده بود. دستم را محکم مشت کردم و خیلی عادی روی برگه گذاشتم. آقای کاظمی راست راست ایستاده بود و زل زده بود توی صورتم. کمرش را صاف کرد و غلنچ گردنش را شکست. کاغذ توی دستم داشت کمکم خمیر میشد. نمیدانم مرتضی از کجا انقدر مطمئن بود که آن پاراگراف کذایی تو امتحان میآید و آنطور گیر سه پیچ داده بود که حتما یا باید حفظش کنی یا تقلبش را بنویسی و ببری سر جلسه. وقتی هم که برگهها را دادند و دیدم که همان سوال تو امتحان آمده و پنج نمره هم دارد سرم را بالا آوردم دیدم نیشش تا بناگوش باز شده.
«شبنشینی با شکوه» ساعدی اونقدر کار بزرگیه که نمیدونم چی باید بگم. این نویسنده بدون شک از تمام هم نسلهای خودش جلوتر و بزرگتر بوده. حاضرم با هر کسی سر این موضوع بحث کنم!
آخر من از آدمها نفرت داشتم، هنوز هم دارم. تنها چیزی که بهش اطمینان دارم همین است کارلیتوس...
فصل 1
قسمت 2
...
پیر مرد با دستهایش به بیابان کنار جایگاه اشاره میکرد و همه حرفهایش را از بر و بدون وقفه میگفت. پول را از دست مرد میگیرد و نازل پمپ را روی دستگاه میگذارد. مردم دورش حلقه زدهاند و نمیدانند باید چهکار بکنند. روی صندلی مینشیند. کمی به اطراف نگاه میکند و همانجا سیگاری روشن میکند. مردم متفرق میشوند و هر کسی به ماشینش برمیگردد.
مردم ماشینها را دور تا دور جایگاه پارک کردهاند و هر کسی از ترس بیبنزینی در نیمه راه، بیست لیتری به دست توی صف ایستاده. قیافهها همه ناامید و خوابآلود است. کسی حرفی نمیزند و میشود حدس زد که حتا آنهایی که توی ماشین نشستهاند هم دارند به حرفهای پیرمرد گوش میدهند.
آنطرفتر جوانکی میآید سمتم و دستم را میکشد. لاغر ودیلاق است و صورتی بیمو دارد. میگوید:"حرف هایش را جدی نگیر، این داستان را برای همه تعریف میکند. بلایی است که دو سال قبل سر پسر و عروسش آمده؛ آن هم نه توی جاده دهات. برای زیارت و ماه عسل رفته بودند که هر دو تصادف میکنند و میمیرند. از آن موقع هر وقت هوا برفی میشود همین داستان را برای همه تعریف میکند."
نگاهش سرد است. پوستش از سرما سوخته و گونههایش فرو رفته. سیگاری روشن میکند و میگوید: "نزدیک چهل سال است که توی این جایگاه مسئول است. هیچ جا را تا به حال ندیده. پسرش را که از دست داد، مشعارش هم پرید. تا به حال این داستان را صد مدل برای همه تعریف کرده."
پک محکمی به سیگارش میزند. سرخی نوک سیگار توی چشم میزند. دانههای برف روی سرخی مینشینند و آب میشوند. تن سیگار خیس شده. میگویم: "فرعی دهات را هم از خودش درآورده؟"
پلکش از سرما میپرد. زل میزند و میگوید: "نه. راه دهات را نه؛ راست میگفت. فرعی دهات تنها راهیست که توی این برف قابل رفت و آمد است."
میچرخد و پشت جایگاه را با دست نشان میدهد و میگوید: "جاده از این پشت میرود. باقی را هم که او گفت بهتان."
سیگارش را پرت میکند و میرود. دستش را میگیرم و میگویم:"یعنی مشکلی پیش نمیآید؟"
لحنِ صداش بیتفاوت میشود یکدفعهای. انگار که بیشتر از این دلش نمیخواهد حرف بزند با زور میگوید:"راه خطرناکیست در هر صورت. از من میشنوی تا صبح صبر کن."
دستهای گرم و زمختش را توی دست میگیرم و میگویم:"راه دیگری نیست؟"
پشتش را بهم میکند و میگوید:"نه، فقط همان یکیست."
مه آنقدر غلیظ بود که برای یک لحظه فکر کرد توی سونای بخار سردی گیر کرده است. آسمان به سختی و گاهگاه، تنها زمانی که بادی شدید میآمد، پیدا میشد و چهره سرخش را نشان میداد. از روزقبل تا به حال برف یکریز آمده بود. تمام جادهها بسته شده بودند. ابرها توی آسمان مثل تار و پودهای یک قالی دست باف در هم چفت شده بودند. سرش را چرخاند و دید که هیچ جا را نمیتواند ببیند. چند بار پلک زد. هوا بازتر شد. کنارش ماشینش ایستاد و سعی کرد فکرش را متمرکز کند.
توی جایگاه جای سوزن انداختن هم نبود، ماشینها وجب به وجب هم پارک کرده بودند. تمام مسیر همین طور بود. هر کس جایی را پیدا کرده بود چپیده بود آنجا. تمام هتلهای بین راهی پر شده بودند و مردم راهروها را چند برابر قیمت معمولی یک اتاق اجاره میکردند. باقی هم که جایی پیدا نکرده بودند خودشان را به همچین جاهایی رسانده بودند.
تقریبا نمیدانم چه کار باید بکنم. تکیه میدهم به ماشینم. توی ماشین بغلیم پسر بچه ای دارد با انگشت روی بخار شیشه شکلک میکشد. بیشتر شکلکهایش آدم های اخمویی هستند که دماغ گندهای دارند. همان طور که موفش آویزان است با گوشه آستین پاکش میکند و دوباره مثل نقاشی که در حال کشیدن بزرگترین شاهکارش است مشغول میشود. من را که می بیند همه چیز را با همان گوشه آستین پاک میکند و تکیه می دهد به صندلی. مادر و پدرش جلو نشستهاند. پدرش پیاده میشود و کمی زیر چشمی نگاهم میکند. میآید جلوتر و از جیب کتش سیگاری در میآورد و تعارفم میکند و میگوید:"این برف قطع شدنی نیست. همهمان را گیر انداخته."
از شدت سرما گوشها و نوک دماغش سرخ شدهاند و در حالی که سیگار میکشد دستش خیلی شدید میلرزد. مردیست استخوان درشت. که تاسی وسط سرش بدجور توی چشم میزند. بیاختیار هر چند ثانیه یک بار دستش را میبرد سمت کمرش و شلوارش را بالا می کشد و پکی محکم به سیگارش میزند.
میگویم:"از دیشب که دارد می بارد. شاید قطع شود ولی اگر قطع نشود هم من باید بروم. نمیتوانم زیاد صبر کنم."
کمی با پایش برف روی زمین را میکند و چند ضربه میزند. توی چشمم نگاه میکند و میگوید:"ما هم عجله داریم. مریض داریم. تا صبح باید برسانیمش بیمارستان. این یک ساعت را هم بیخودی معطل اینجا شدیم" دود سیگار را بیرون میدهد و نگاهی به داخل ماشین میاندازد.
میگویم:"من دنبال یکی می گردم که همراهم بیاید. راه را بلدم، ولی تنهایی نمیخواهم بروم. اگر شما هم عجله دارید همین الان هر دو با هم راه میافتیم. من جلوتر میروم. نم نم میرویم، هرچه باشد از اینجا ماندن بهتر است. این برف قطع شدنی نیست."
هنوز نوک پایش روی زمین است و به برف لگد میزند. میگوید:"پلیس راه تمام مسیر ها را بسته چطور می توانیم برویم؟"
میگویم:"مگر مریض نداری؟ از بیراهه می رویم، چطور است؟"
دوباره مکث میکند و سیگارش را نصفه میاندازد و و زیر لبی میگوید: "این برف قطع شدنی نیست" و سر تکان میدهد و با یک دست شلوارش را میکشد بالا و با دست دیگر در ماشین را باز میکند و میرود داخل.
سکوت سنگینی همراه با صدای زوزه ملایم باد، فضای جایگاه را بیشتر به قبرستانی متروک شبیه کرده بود و با وجود آنهمه موجود زنده که همگی چپیده بودند داخل ماشینهاشان، هیچ جنب و جوشی آنجا نبود. دستی به چشمهایش کشید و نگاهی به آسمان انداخت. برف با پیچش و رقص از آسمان پایین میآمد و هر کدام از پیچشها در نظرش شبیه به یکی از حرف الفبا میآمدند. چند لحظهای سعی کرد حروف را کنار هم بگذارد ولی به چیز خاصی نرسید.
الف... ح... ب... ی... ک... گ... ل... الف...
برف کم کم داشت سرش را میپوشاند، نگاهی به داخل ماشین مرد انداخت. به نظر میرسید زنش راضی نیست و دارد با حرکات دست و سر مخالفتش را نشان میدهد.
لرزشی عجیب تنم را گرفته، سکون و سکوت اینجا حالم را به هم میزند. میروم توی ماشین مینشینم، اگر حتی حرفهای پیرمرد را هم نشنیده بودم باز هم میدانستم که بیراهه خطرناک است، توی شبی با برف و مه به راههای اصلی هم نمیتوان اعتماد کرد.
فکر میکنم دو سال پیش بود که ایده نوشتن این رمان به سرم زد. نزدیک هفتاد صفحهاش را تو همان دوره نوشتم اما مثل باقی کارها نصفه نیمه ولش کردم. یک سال بعد دوباره سراغش رفتم و همان هفتاد صفحه را بازنویسی کامل کردم و چند صفحهای هم بهش اضافه کردم اما دوباره ول شد و همانطور ماند. توی این چند وقته که نسبت به قبل سرم خلوتتر است بدم نمیآید که دوباره سراغش بروم و ادامهاش بدهم. حتا شاید اینبار تمامش کردم. آن موقع که به طرحش فکر میکردم توی ذهنم یک رمان صد پنجاه صفحهای بود که چهار فصل داشت. تا به حال هم فقط فصل اول و دومش را نوشتم. اگر بشود تکه تکه روی وبلاگ میگذارمش تا شاید این طوری انگیزهای شد و به سرانجامی رسید.
با نقدها و نظراتان خوشحالم کنید...
فصل اول
قسمت یکم.
1-1
پیرمرد گفت:"کلهشان داغ بود. مثل همه شماهایی که بلند میشوید توی این هوا خودتان را گرفتار برف و بوران میکنید. این هوا قد داشتند و این هوا هیکل، ولی مغزشان ادازه نخود بود. سرما مغز را سفت میکند. اینها هم مال این اطراف نبودند و سرما ندیده. عقلشان نرسید. همانجا کنار آن درخت خشکیده ایستاده بودند. بعدها فهمیدم که تازه عروس و دامادند. دختره خودش را کرده بود زیر کت پسره و فقط پاهایش معلوم بود. از دور هم شبیه به چهارپا بودند. آمدند پیش من؛ فقط پسره حرف می زد و گاهی دختره سرش را از زیر کت بیرون میآورد و میخندید. گفت که توی راه ماندهاند. خب معلوم بود، هرکسی توی این هوا بیاید توی راه میماند، از قدیم همین طور بوده از این به بعد هم همین طوریست. نباید بیایید. اما همتان مثل هماید، کلهتان داغ است. من توی این سی ساله از این جور آدمها زیاد دیدهام، از این اتفاقها هم زیاد افتاده این حوالی. اما میدانید چرا این یکی را دارم تعریف می کنم؟ها؟ میدانید چرا؟ چون فرق میکند. این یکی از همشان بدتر بود. همین سال پیش. از آن موقع قیافه جفتشان از جلوی چشمم کنار نمیرود، بعد از این هم نمیرود حتمی. عقل به کلهی مرد به آن بزرگی نبود که سرما و برف خطر دارد، آن هم توی شب. میگفت هرطور شده باید بروند. گفتم راه فرعی خطر دارد، نرو، قبول نکرد. مرغشان یک پا داشت و عزمشان به راه بود. راه را نگفتم. من میدانستمش فقط. به خاطر خودشان نگفتم. اصرار کرد. آنها سرشان داغ بود. آنها مغزشان سفت شده بود اما من دیده راه بودم. میدانستم بالا و پایینش را هم که بلد باشی باز هم خطر دارد چه برسد به اینها که برف ندیده و راه نابلد بودند. آخری دیدند کاری از پیش نمیبرند رفتند دوتایی آنجا، همین بغل این تانکر، وایستادندو بر و بر نگاهم کردند. رفتم تو تا نبینمشان اما قایمکی نگاهشان میکردم. زیر لبی با هم پچ پچ میکردند ولی تکان نمیخوردند. آمدم بیرون. یک ساعتی رفت دیدم دارند خسته میشوند، گفتم تا صبح هم وایستید بهتان راه را نمیگویم. شما جوانید خطر را نمیفهمید. رفتم تو و نماز خواندم. استخاره گرفتم بد آمد. با خودم گفتم دیگر هر کار بکنند بهشان نمیگویم. اِی کاش هم خامشان نشده بودم و جلوی زبانم را گرفته بودم. من چه تقصیری داشتم. آنها هم مثل الان شما. کلهشان داغ بود. مگر به سر شما میرود؟ دو ساعت دیگر هم همینطور میخ وایستید من راه را نمیگویم. وایستادند. معلوم بود هر دوتایی بیحس شدهاند ولی وایستادند. سر دختره زیر پالتو بود و معلوم نبود ولی پاهایش بدجور میلرزیدند. پسره هم صورتش سفید و بی حس شده بود ولی باز هم وایستاده بودند و اتاقک من را نگاه میکردند. رفتم بیرون بهشان گفتم آخر مگر چه کار دارید که انقدر عجله میکنید؟ دنیا تا بوده همین طوری بوده، مثلا کجاش میخواهید بروید؟ جوابم را ندادند. دیدم سختتر از این حرفها هستند. 10 ساعت دیگر هم نمیگفتم همانطور میماندند. دیدم کلهشان خیلی داغ است. چارهای نبود، ازقدیم بوده که قسمت آدمیزاد است؛ مثلی هست که سمت ما میگویند،شبرو مغزش را توی جاده جا گذاشته. خودم هم خام شدم دیگر. آخر سری گفتم. هر چی که باید میگفتم را گفتم. چند کیلومتر را باید بر میگشتند. تا به اولین دو راهی میرسیدند. از این سمت... از آنجا باید جاده خاکی دهات را میرفتند. جاده دهات را خوب میشناسم. میدانید چرا؟ برای اینکه از بچگی آنجا بزرگ شدهام. بروید بپرسید... اگر یک نفر توی این منطقه باشد که بالا و پایین آن جاده را دیده باشد منم. چشم بسته میدانم. جاده ده خطرناک است. پدرم از قدیمها میگفت که از آن موقع هم همه میدانستند که جاده با غریبهها سر لج دارد. اگر کسی بتواند سالم بیرون برود تا آخر عمر بد یمنی دنبالش است. از قدیم تا به حال همینطوری بوده، از این به بعد هم همین طوریست. برایشان گفتم. هیچی نمیگفتند. دیدم خطر به سرشان نمیرود، یواش سرم را بردم نزدیکشان و گفتم جن دارد. فکر کردم اگر این را بگویم دختره میترسد. اما فقط سرش را از لای کت آورد بیرون و خندید. چیزی نگفتند. جاده چند جایش پیچ بد داشت، گفتم. چند جا دو راهی میشد توضیح دادمشان. دست پسره را گرفتم و تنهایی کشاندمش کنار. گفتم زن جوان همراهت داری. نباید آن راه را بروی. اما فقط سر تکان داد. دختره هم نمیترسید. هر دوتایی مثل هم بودند. حقا که باید زن و شوهر میشدند. بعد از دهات باید چند کیلومتری را توی جاده قدیم میرفتند. مسیر کم رفت و آمدیست فقط شبروهای قدیمی میدانندش. گفتم که باید 50 60 کیلومتری را با سرعت آنها بروند. بعد از آن تابلو دارد. دوباره میافتند توی جاده دهات. این یکی امنتر است. زیاد هم راه نیست. اما تاریک است. هیچ جایش معلوم نیست. نباید توی همچین جادهای هول کنی. این را هم گفتم. اگر بترسی تاریکی راهت را میبندد. همه چی را سیاه میبینی. دیگر نمیتوانی راه بروی. چند سال قبلتر یکی از دهاتیهای ده بغل توی همین مسیر، شبانه کور شد. آمده بودند دختر ببرند. پدرش هم تا آخر عمر حرف نزد. فقط وقتی رسیده بودند بالا سرش گفته بود: سیاه شده، سیاه شده و زبانش از دهانش بیرون مانده بود، اینطوری. چشمش هم بالا پایین شده بود. دو سال بعدش هم مُرد. هر چند ساله از این اتفاقها میافتد سمت ما. عادیست برای اهالی. اما نه غریبهها. غریبه را خوف تاریکی میگیرد. پایش شل میشود، از حرکت میماند، لنگ و لوک میشود بیهوا. همه را گفتم و آنها هم فقط گوش دادند، انگار که مادرزاد لالاند. گفتم جاده دهات را که تا آخر بروید میرسید به جاده اصلی. شاید مسیر آنور باز باشد که اگر نبود باید شب را همانجا بمانید. راه دیگری ندارید. هر دو راه افتادند. دختره سوار شد و پسره آمد پیشم و تشکر کرد. دم رفتنی فکر میکردم هیچ کدامشان را دیگر نمیبینم. رفتند. نوبت خوابم شده بود، چند ساعتی فکرشان بودم و بعد خوابیدم. دم صبحی پسره برگشت. تنها. حرف نمیزد. آمد سمتم و جلوی پام خورد زمین. به نظرم پای چپش که روی زمین افتاده بود کِش آمده بود از پای راستش بلندتر شده بود. دستهایش هم روغنی و سیاه بودند و روی صورتش خون خشک شده بود. بلندش کردیم و بردیمش تو. به هوش که آمد معلوم شد ماشین توی راه گیر میکند توی برف و پنچر می شود. هنوز هم که داشت تعریفش میکرد لبش میلرزید. لبش کج شده بود از ترس رفته بود انجا. چشمهایش هم دو دو میزد. انگار دارد توی هوا دنبال چیزی میگردد. وقتی که پنچری را میگرفته همه جا سیاه شده و دیگر چیزی یادش نمیآمد. دختره را هم دیگر پیدا نکرده، وقتی که رسیده بود پیش ما هنوز هم همه چیز را سیاه میدید. یک هفته بعدش اقوامش آمده بودند اینجا و سراغ دهات را میگرفتند. میگفتند دخترشان را میخواهند. از پسره نپرسیدم که چی شده. همان روز بعد از اینکه به هوش آمد غیبش زد، خانوادهاش میگفتند ماه عسلشان بوده، مادرش عکس عروسشان را هم نشانم داد. توی عکس از گردن پسره آویزان بود و میخندید. حقا که دیوانه بودند، دلم میخواست از پسره بپرسم، ولی زود رفتند، همهشان سیاه پوش بودند. همه این بلاها سرشان آمد چون کلهشان داغ بود. حالا شما هم شدهاید مثل همانها، ما که هرچه بگوییم به گوشتان نمیرود... بروید، از همان بیراهه بروید، بیراهه خطر دارد، خوف دارد، فقط مواظب باشید خوف سیاهی نگیردتان، که اگر بگیرد پایتان را شل میکند. لنگ و لوک میشوید یکهو."
یه سر چرخوند و همه رو نیگا کرد و گفت: کسی هست اینجا که چیزی واسه از دست دادن داشته باشه؟
شما میدونید چرا هر وقت موقع به روز کردن ادبیات ما میشه من داستان نوشتنم میگیره؟؟
http://www.facebook.com/pages/%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C/129679247111430
زیر چشمهایم گود شده
کجایی نادیا
که تختخوابت خالی مانده...فکر میکنم که آخرین روزهای زندگی مشترک ما بود که وسوسه ابرها به جانمان افتاد. دراز کشیدیم روی صندلی.
تن ما تنها چند وجب بالاتر از خاک بود و ابرها در هم گره میخوردند و باز میشدند.
تو کمرت را در گودی چوبی فشار میدادی و من چقدر احمق بودم که فکر میکردم
جاذبه زمین از وسوسه این ابرها بیشتر است.
نادیا تو تنها کسی هستی که خاک تو را نبلعیده
و دندانهایش
و دستهایش
و سردیش را.
تو میدانی نادیا باید از کجا فرار کرد.
تو میدانستی و در آن روزهای آخرینِ خیره به ابر که باد کاسه چشمهایم را پر آب میکرد و تنت را فشار میداد به تنم میخندیدی.
حالا باید تنها "سندلی کنار پنجره بگذاریم و بنشینیم و به شب دراز و تاریک خاموش سرد بیابان نگاه کنیم..." و سیگاری دود کنم.
حس خیلی بدیه و متاسفانه تا به حال چندین بار این حس بد را تجربه کردهام. وقتی که ببینی در موقعیتی قرار گرفتهای که آیندهت به تصمیم شخصی مرتبط شده و تو دیگر هیچ کاری ازت ساخته نیست و فقط باید منتظر باشی و نگاه کنی تا ببینی چه اتفاقی قرار است بیافتد. نمیدانم تا به حال این تصمیمات چقدر به نفع من تمام شده و چقدر به ضررم، زیاد هم مهم نیست واقعاً؛ همیشه فکر میکردم بلاخره باید یک جوری میشد و از کجا معلوم که اگر حالتهای دیگری پیش میآمد وضعیت از اینی که هست بهتر میشد! نکته مهم و حس بدش اینجاست که با خودت فکر میکنی که در آن لحظه و با آن حس و شور و هیجانی که توی آن موقعیت داری طرف واقعاً میداند که تصمیمش چقدر تو آیندهت میتواند تاثیر داشته باشد و چقدر مسیر زندگیات را میتواند تغییر بدهد؟ به نظرم که به احتمال خیلی زیاد نمیتواند هیچوقت به همچین درکی برسد. واقعاً میتواند؟؟
توهم برت نداره که من از اون آدمام که اگه از در بیرونم کنی از پنجره میام تو. منو اگه از در بفرستی بیرون، دفه بعد دیوارو رو سرت خراب می کنم. حالیته داااش؟؟
1. شاخ
2. پرتره مرد ناتمام
3. آستین های رنگی
4. ابر صورتی
5. یوسف آباد خیابان سی و سوم
با تشکر از سایت خوابگرد و رضا شکراللهی عزیز
اگه اومدنی رفتنیه
معلوم نبود چه بلایی سرم میمومد...
خواننده: داریوش
شاعر: ایرج رزم جو
آهنگساز: پرویز مقصدی
تنظیم کننده: پرویز مقصدی
.
لالا ميگم برات خوابت نمياد
بزرگت ميكنم يادت نمياد
لالا كن بوته خوشرنگ پنبه
كه با ما دست اين دنيا به جنگه
شب مهتابي امشب دوباره
مامات رفته دل من بيقراره
مامات رفته به جاده تباهي
الهي بشكنه قلبش الهي
ميخواست با فقر و بدبختي بجنگه
ميگفت بيهوده مردن خيلي ننگه
اجل اومد رسيد هنگام مرگش
فنا شد در فساد اون قلب تنگش
شب مهتابي امشب دوباره
مامات رفته دل من بيقراره
مامات رفته به جادهي تباهي
الهي بشكنه قلبش الهي
ميخواست با فقر و بدبختي بجنگه
ميگفت بيهوده مردن خيلي ننگه
اجل اومد رسيد هنگام مرگش
فنا شد در فساد اون قلب تنگش
سفارش كرده غمخوار تو باشم
به روز و شب پرستار تو باشم
بزرگ شي و بجنگي با گناههاش
كه ساموني بگيره آرزوهاش
حالا من موندم و تو توي خونه
عزيزم قلب تو خيلي جوونه
حالا من موندم و تو توي خونه
عزيزم قلب تو خيلي جوونه
دیروز عصر
در شلوغی دم غروب، هنگامی که دستها در جیبها میلرزیدند
کوچهای در کرج گم شد
اما
هیچ روزنامهای این خبر را چاپ نکرد
هیچ کوچهای به پرتگاه نرسید
هیچ راهی بنبست نشد
هیچ بچهای هنگام برگشت به خانه گم نشد
هیچ کسی حتا برایش سوال هم پیش نیامد که این جای خالی قرار است با چه چیزی پر شود
و آب در دل هیچ کسی تکان نخورد
نتیجه منطقی ماجرا این بود
مردی توی خودش مچاله شد و در تنهاییاش له شد
و تنها اسم یک کوچه
از کوچههای کرج خط خورد.
اگر روزی تصمیم بگیری که نباشی نادیا
احتمالاً به رسم گذشتگان
چندین بار خواهم مُرد
و به رسم امروزیها
مجبور شوم
تمام این شعرها را
یکبار دیگر
برای یک نفر دیگر بخوانم
و به رسم خودم
آنقدر حالم از خودم بهم بخورد
که شبها تا صبح در استفراغ دست و پا بزنم...