تبليغاتX
شب نوشت های من
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
 

دیروز داشتم به دو نکته خیلی مهم فکر می کردم

اول اینکه چقدر زندگی عجیبی دارم

و بعد یکی از مهمترین سوال های فلسفی زندگیم

که چرا توی اردبیل با آن برف های سنگینش آقای لرد کارخانه پنکه سازی زده؟

 کلاغ ها اینجا همگی دارند می گویند:"برف، برف"

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:32  توسط سینا حشمدار  | 

 

(از تمام دوستانی که قسمت اول داستان را نخوانده اند صمیمانه تقاضا دارم که ابتدا آن قسمت را، که در چند پست قبل موجود است، مطالعه کنند و بعد سراغ این قسمت بیایند. با تشکر... )

قسمت دوم

 

.

 

...

گفت: "سه بار پشت هم بخوان و چشم‌هایت را ببند تا باز گردی به گذشته، به اصل خویش، باشد که ایمان بیاوری بودای بزرگ را، همانا که حق با بودای بزرگ است و اوست قادری بی‌نیاز، سیا آما تراسوسکی"  دیگر دارد کم‌کم باورم می‌شود که انگار قضیه جدی است، ترس توی دلم افتاده، نکند رمز را بگویم و یکدفعه به قرباغه‌ای چیزی تبدیل شوم، به این هندی‌ها زیاد اعتباری نیست اما یکدفعه‌ای از دهنم در رفت و زیر لبی در حالی که چشم‌هایم را بسته بود  گفتم"سیا آما تراسوسکی، سیا آما تراسوسکی، سیا آما تراسوسکی"

 

 

برای چند لحظه اصلا متوجه نشدم که چه اتفاقی دارد می‌افتد، چشم‌هایم را که باز کردم دیدم در اتاق خودم نیستم. شب بود و من روی بلندی‌ای رو به سیاهی بیابان ایستاده بودم. از موقعی که یاد دارم همیشه ترس از ارتفاع داشته و دارم و واقعا توی آن شرایط تنها می‌توانستم به همین موضوع فکر کنم که چطور جرات کرده‌ام در همچین ارتفاعی این‌طور راحت بیاستم، چند قدم عقب آمدم و نگاهی به دور و برم انداختم، تقریبا همه جا تاریک بود و به زور می‌شد چیزی را دید، من روی جایی شبیه به دیوار چین، ولی خیلی کوچکتر، ایستاده بودم و جوری که از سر و وضعم معلوم بود داشتم نگهبانی می‌دادم، به جای پیرهن زره به تنم بود و کلاه‌خود روی سرم. هرچه خودم را نگاه می‌کردم نمی‌توانستم بفهمم یعنی چی! نیزه به دست و شمشیر به کمر روی دیواره ایستاده بودم! در فاصله‌های چند متری از من آدم‌هایی با سر شکل من مثل مجسمه بدون حرکت ایستاده بودند و بالای سر همشان مشعلی بود که می‌شد دیدشان و تنها در کنار من راه پله‌ای تاریک و تنگ وجود داشت. پشت سرم را که نگاه کردم دیدم شهری بزرگ قرار دارد که آن هم در سیاهی مطلق قرار داشت، بیشتر شبیه به شهر مردگان بود چون هیچ نوری توی آن نبود و روی دیوار محافظ شهر ایستاده بودم.

با این اوصاف باید همه چیز از آن کلمه کذایی باشد که من را برگردانده به این شهر و من هم باید به احتمال قوی نگهبان اینجا باشم. دوباره جلو رفتم، خیلی دلم می‌خواست ببینم پایین دیواره‌های شهر چیست و کجا هستم ولی تا چشمم به ارتفاع زیاد زیر پام افتاد دوباره سرم گیج رفت و عقب عقب رفتم و فقط در همین حد فهمیدم که، دقیقا بالای دروازه شهر دارم نگهبانی می‌دهم.

لبه‌های کلاه‌خود صورتم را اذیت می‌کرد و پاهایم در کفش فلزی که پایم بود داشت می‌ترکید. چند بار با لگد زدم به دیواره و خیلی سعی کردم کلاه‌خودم را از سرم بردارم اما انگار گیر کرده بود هیچ کدام دردی را دوا نکرد. توی همین گیر و دار بودم و داشتم فکر می‌کردم که باید چه خاکی به سرم بریزم که دیدم از دور دو نفر دارند نزدیک می‌شوند و به هر کی که می‌رسند، طرف تا کمر خم و راست می‌شود و ادای احترام می‌کند. تا آنجایی از تاریخ یاد دارم در گذشته آدم‌ها به دلایل خیلی کوچک کشته می‌شدند از جمله همین دولا نشدن و از همان اول چهار چشمی رفتار باقی نگهبان‌ها را زیر نظر گرفتم و موقعی که آنها به من رسیدند هم همین کار را کردم.

هر دو تا چند قدم آن طرف‌تر از من کنار راه پله ایستادند و شروع به حرف زدن با هم کردند. یکی از آنها ریش سفید بلندی داشت و خیلی پیر به نظر می‌آمد، لباسی گشاد و رنگی به تن داشت و از سر وضعش معلوم بود که آدم حسابیست. آن یکی هم چهره‌ای آفتاب سوخته داشت و لباسش بیشتر به جنگجوها می‌خورد و روی صورتش جای زخم و تاول و کبودی به چشم می‌خورد که قیافه‌اش را خیلی کریه‌تر کرده بود. هر دو لحن صدایشان آرام و غمگین بود.

مرد جنگجو آهی از ته دل کشید و گفت:"عرب شوشتر را حصار کرده"

پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و گفت:"اهل شوش را چه آمد؟"

مرد جنگجو مثل قبل با همان صدای آرام و غم‌دارش گفت:"اهل شوش را ترس اعراب گرفته و از ابوموسی اشعری صلح درخواستند، ابو موسی با آن‌ها صلح کرده و راه رامهرمز پیش گرفته و سپس بدین جا آمده"

پیرمرد همان‌طور که زل زده بود به بیابان گفت:"یزدگرد راه گریز پیش گرفته" و بعد از مکثی ادامه داد "هرمزان را بدینجا فرستاده تا با سواران عرب درآویزد. هرمزان بدینجای فرود آمده، مردم بسیار فراهم آورده و گویند سیاه دیلمی نیز با سیصد کس و هفتاد تن از بزرگان راهی شوشترند تا هرمزان را یاری رسانند"

این‌طور که از حرف‌های آن دو نفر توانستم بفهمم، به احتمال زیاد افتاده بودم وسط جنگ ایران و اعراب و حتی با وجود اینکه هیچ چیز از تاریخ مملکتم سرم نمی‌شود اما این یکی را می‌دانستم که در این جنگ اعراب دمار از ایرانی‌ها در می‌آورند.

مرد جنگجو که انگار از موضوعی تعجب کرده باشد گفت:"این‌گونه نیست، مگر نشنیده‌ای که سیاه دیلمی را چه شد؟"

پیرمرد گفت:"سیاه را چه شده؟ بگوی تا ما نیز آگاه شویم!"

مرد گفت:"سیاه هنوز به شوشتر نرسیده به جایی "کلبانیه" نام فرود آید؛ که اهل شوش با ابوموسی صلح کنند، سیاه، مسمانان را سخت بیم‌ناک بود بزرگان را گرد می‌آورد و همگان رای می‌دهند که به دین این قوم درآییم، سیاه، شیرویه نامی را نزد ابوموسی می‌فرستد و صلح می‌طلبد و امان می‌خواهد و از آن پس در سپاه آنان شمشیر می‌زند و اکنون ماراست دشمن"

هر چه جلوتر می‌رود وضعیت وخیم‌تر هم می‌شد. هوا کم‌کم داشت روشن می‌شد و من هنوز از ترس جانم جرات نکرده بودم ذره‌ای تکان بخورم و همان‌طور سیخ مثل مجسمه رو به بیابان ایستاده بودم و حرف‌های این دو نفر را گوش می‌دادم. صحبت‌شان انگار تمام شده و هر دو نیم ساعتی می‌شد که ساکت بودند و به نظر می‌رسید که دارند فکر می‌کنند. بعد از نیم ساعتی پیر مرد دستی به ریشش مالید و گفت:"ما را رایی نیست جز یاری هرمزان تا بدینسان مگر بر اعراب پیروز آییم" همان موقع که این حرف را زد دلم می‌خواست جلو می‌رفتم و تمام اتفاقاتی را که در کتاب تاریخ‌مان خوانده بودم را برایش تعریف می‌کردم و همان‌جا سه تایی با هم تصمیم می‌گرفتیم که فرار کنیم و جان خودمان را نجات دهیم ولی یک مرتبه پیرمرد جلو آمد و با حالتی صمیمی دست روی شانه‌ام گذاشت و گفت:"ای پادوسبان اسواری، ترا ما نگهبان دروازه شوشتر نهادیم." و لبخنی پدرانه تحویلم داد.

به غیر از اینکه اسمی ضایع داشتم، خیلی هم بد شانس بودم که در جنگی این‌چنینی، شده بوده مسئول محافظت از دروازه شهر. پیرمرد ادامه داد"پادوسبان اسواری، آگاه باش که هزاران تن از اعراب در پشت دروازه‌ها قصد جان ما دارند، آن‌ها برگ و ساز جنگ ساخته‌اند و ما نیز ساخته‌ایم، پس اگر آن‌ها را رای جنگ بود و نزدیک آمدند خبردارمان کن".

آفتاب که بالا آمد و بیابان روشن شد، تازه فهمیدم که منظور از هزاران تن از اعراب دقیقا هزاران تن از اعراب است که در چندصد متری دیوارهای شهر خیمه زده بودند و تا چشم کار می‌کرد نیرو و سرباز داشتند.

دوباره کمی جلوتر رفتم تا بیبینم می‌توانم از آن بالا بپرم و خودم را فراری بدهم که سرم گیج رفت، کمی عقب‌تر آمدم و درازکش رو زمین ولو شدم و پایین را نگاه کردم، شصت هفتاد متری ارتفاع داشت و به خواب هم نمی‌دیدم که بتوانم از آن بالا راهی به پایین پیدا کنم که دیدم کسی با لباس خونی پایین دیوار کنار دروازه افتاده و دارد جان می‌دهد، معلوم بود که هنوز زنده است چون هر چند ثانیه یک‌بار تکانی می‌خورد و دستی تکان می‌داد و یا ناله‌ای می‌کرد.

با خودم گفتم این بهترین موقعیت برای فرار است. سریع از پله‌ها پایین رفتم، دم در دو نگهبان داشتند چرت می‌زدند و تا من را دیدند سیخ ایستادند و احترام گذاشتند. سعی کردم ادای صحبت کردنشان را دربیاورم و گفتم:"مردی با لباس خونی پشت دروازه اوفتاده، باید نجاتش بدهیم."

هر دو کمی وا رفتند و چپ چپ نگاهم کردند و یکی از آنها گفت:"ای پادوسبان، چرا اینگونه سخن می‌گویی؟"

فهمیدم که گند زدم، گفتم:"سخن گفتن من مهم نیست، مردی پشت دروازه دارد می‌کند جان!"

هر دو به هم نگاه کردند و بعد گفتند:"پادوسبان اگر تو گویی که باز کن ما را گریزی نیست جز فرمان‌بری ولی بدان که کاریست بیم‌ناک"

من هم که موقعیت را خوب دیدم گفتم:"چه خیالست ما را، بگشا در تا نجاتش دهیم"

در را باز کردیم و از لای در بیرون را نگاهی انداختیم، خبری نبود، یکی از نگهبان‌ها گفت:"جامه‌اش از ایرانیان و شوشتریان است." و دویدیم سمتش، دو نگهبان بلندش کردند، به محض اینکه صورتش را که دیدم شناختمش، مو نمی‌زد، خود خود نامردش بود، محمودی!، من دیگر می‌دانستم پشت آن صورت مظلوم و بی‌چاره‌اش چه گرگی خوابیده، با خودم گفتم"عجب دنیای کوچیکیه که وسط این بر بیابون من رو رسوند به این محمودی"

محمودی هم که انگار من را شناخته باشد دستش را سمتم دراز کرد و گفت:"کمک کن برادر" من هم دستش را پس زدم و گفتم:"خفه شو دزد بی همه چیز،کمکت کنم!! صبر کنم بدمت دست هرمزان خان ببین چه بلایی به سرت بیاره"

یکی از نگهبان‌ها گفت:"سیمایی آشنا دارد این مرد" و دیگری متفکرانه گفت:"آری آشناست."

 گفتم:"بابا این یارو محمودیه دیگه، نگاه به قیافه مظلومش نکنید از اون هفت خطای روزگاره، با همین قیافه مظلومش منو گول زد و همه چیمو بالا کشید"

نگهبان با تعجب گفت گفت:"پادوسبان، به کدام زبان سخن می‌گویی؟"

گفتم:"بی‌خیال این حرف‌ها شوید یا نگهبانان، بیایید به داخل ببریم این مادر به خطا را"

زیر بغلش را گرفتم و خواستم بلندش کنم که آن یکی نگهبان که از آن موقع داشت فکر می‌کرد که محمودی را کجا دیده یکدفعه‌ای داد زد و گفت:"آری، آری، خود اوست، فرار کنید، او خائن است، او سیاه دیلمیست، سیاه دیلمی خود را اینگونه کرده و جامه خونین پوشیده تا فریب‌مان بدهد"

و آن یکی نگهبان که انگار تازه متوجه رازی بزرگ شده باشد گفت:"آری او خائن است، او از اعراب است."

و هر دو شمشیرهایشان را از غلاف درآوردند و محمودی هم در عرض یک ثانیه از دست من در رفت و شمشیرش را درآورد و شروع به جنگیدن کردند.

برای من که تا به حال هیچ جایی به غیر از فیلم‌ها، اینگونه صحنه جنگ را ندیده بودم خیلی جالب بود. انصافا محمودی شمشیرباز قهاریست، هر دو نگهبان را سوسک کرده بود، شمشیر اولی را انداخت و زخمیش کرد و دومی را هم با چند ضربه فراری داد.

حسابی کیفور این جنگ تمام عیار بودم که دیدم نگهبان‌ها داد می‌زنند:"پادوسبان، پادوسبان، بگریز به داخل، بگریز به داخل و هرمزان را آگاه گردان"

تازه همان موقع بود که یاد تذکر پیرمرد افتادم و دیدم که محمودی، شمشیر به دست سمتم می‌دود و عربده می‌کشد. همان‌جا پا به فرار گذاشتم و توی بیابان شنی و داغ شروع به دویدن کردم و هر لحظه صدای باد شمشیر محمودی را می‌شنیدم که از کنار گوشم رد می‌شد.

پاهایم درد گرفته بود و بعد از کلی سگ دو زدن به این نتیجه رسیدم که فایده‌ای ندارد و امکان ندارد بتوانم از دست این محمودی سیاه دیلمی فرار کنم، یاد جمله بودا افتادم و تمام قضایا یادم آمد. چشم‌هایم را بستم و گفتم:"سیا آمابیا تراسیس" نشد. دوباره فکر کردم، محمودی یقه‌ام را ازپشت گرفت و چسباندم به دیوار و شمشیرش را گرفت جلوی صورتم، عصبانیت را می‌شد توی چشم‌هایش دید، حسابی عرق کرده بود و معلوم بود آن لحظه هیچ آرزویی به غیر از کشتن من ندارد. چشم‌هایم را از ترس بستم و زیر لب گفتم:"سیا آما تراسوسکی... سیا آما تراسوسکی... سیا آما تراسوسکی"

 

چشم‌هایم را که بازکردم روی تخت پادشاهی بودم و چندتا زن لخت روبه رویم داشتند می‌رقصیدند...

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 20:13  توسط سینا حشمدار  | 

 

قسمت دوم  بودا گفت: "بخوان"

یکم داره طولانی می شه، امیدوارم به یکشنبه برسه...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 22:40  توسط سینا حشمدار  | 

 

ترسم که اشک

در غم ما

پرده در شود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:51  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

 

بودا گفت: "بخوان"

 

 

قسمت اول

اگر کسی قیافه من را توی این شرایط ببیند حتما کنارم می‌نشیند و با حالتی دل‌جویانه ازم می‌پرسد"چت شده؟ مگه کشتیات غرق شدن که اینطوری زانوی غم بغل گرفتی؟" من هم آهی از ته دل می‌کشم و می‌گویم"بدبخت شدم. محمودی همه زندگی‌م رو بالا کشید و رفت" اما حالا کسی پیشم نبود و من چند ساعتی می‌شد که روی تخت دراز کشیده بودم و هی از این پهلو به آن پهلو می‌شدم تا شاید بتوانم دلایل این همه بدبختی و بدشانسی‌ام را پیدا کنم.

هر بار که غلتی می‌خورم نمی‌دانم چرا ناخودآگاه نگاهم به مجسمه بودای روی میز می‌افتد، که خاطره‌اش برمی‌گردد به چندین سال پیش که هوس این‌جور کارها افتاده بود توی سرم. اما دیگر خیلی سال است که بودا گوشه‌ای افتاده و من هم کاری به کارش ندارم. یاد آن‌روزهای بی‌خیالی و بی غمی به خیر که با بچه‌ها می‌نشستیم و ساعت‌ها درباره عرفان و بودا صحبت می‌کردیم. نه، این واقعا بی‌انصافی‌ست که حرف بودا درست باشد، من دوست ندارم دوباره به این زندگی برگردم تا یک نفر مثل محمودی پیدا شود و همه آرزوها و رویاهایم را یک شبه نقش بر آب کند و با پول‌های من برود عشق و حال.

با این اتفاق‌هایی که افتاده و این بلایی که محمودی سرم آورده، وضعیت زندگیم خیلی به هم ریخته می‌شود، تازه داشتم برای خودم پول و پله‌ای جمع می‌کردم که سر و کله این محمودی، بعد از سال‌های سال پیدا شد. نامرد چقدر خوب خودش را رفیق شفیقم جا زد و من احمق هم چه راحت گولش را خوردم، فکر می‌کنم از این به بعد باید بروم سر خیابان سیگار بفروشم یا پشت چراغ‌قرمز اسفند دود کنم و از ماشین‌ها پول گدایی کنم، می‌روم یک شهر دیگر که آدم‌هاش آشنا نباشند که آبرویم برود و همان‌جا برای خودم زندگی درویشی‌ای را شروع می‌کنم، اصلا باید چند وقتی تار و مار شوم وگرنه با این گندی که بالا آورده‌ام اگر طلب‌کارها دستشان به من برسد دمار از روزگارم در می‌آورند.

بودا همان‌طور زل زده به من و می‌خندد. گفتم"تو هم اگه مثل من اینهمه مشکل و بدبختی داشتی، بازم اینطوری می‌خندیدی؟ هان؟" همان‌طور می‌خندد. اولین بار است که خنده یک مجسمه این‌طور حرص من را درآورده است. رفتم توی صورتش و گفتم"تو هم اگه یکی مثل این محمودی عوضی سرت رو کلاه گذاشته بود روزی صد بار از خدا نمی‌خواستی که همون یک بار هم توی دنیا نمی‌آوردت؟ هان؟"

چشم‌‌هایم را می‌بندم و دوباره دراز می‌کشم. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم دلیل همه این بدبختی‌ها بوداست. آخر زورم فعلا به هیچ کس به غیر از این مجسمه نمی‌رسد که تقصیرها را گردنش بیاندازم، شدیدا احساس شکست می‌کنم و از همه بدتر اینکه خودم را توی این شکست تنها می‌بینم، همش دارم به محمودی فکر می‌کنم که با پول‌های من دارد خوش می‌گذراند و حسابی به ریشم می‌خندد که چقدر احمق بودم که به این راحتی سرم را کلاه گذاشته.

یک دفعه‌ای صدایی گفت:

"بخوان، سیا آما تراسوسکی"

با تعجب بلند می‌شوم. همه چیز توی اتاق مثل قبل است. با تعجب و ناخودآگاه می گویم: "چی؟؟!"

صدا دوباره با همان پژواک و بَمی قبل گفت: "پسرم، بخوان، سیا آما تراسوسکی"

"چی؟ سیا آم... بخونم که چی بشه؟ تو کی هستی؟"

"بخوان تا ببینی" به نظرم رسید صدا باید از مجسمه باشد نزدیک‌تر رفتم و پرسیدم:

"ببخشید، آقای بودا، شمایی که داری صحبت می‌کنی؟"

گفت: "آری پسرم،منم، مگر نمی‌خواهی به بودای بزرگ ایمان بیاوری، بخوان سیا آما تراسوسکی تا ببینی خودت را"

شاید خیالاتی شده‌ام اما هرچه باشد خیال خوبی‌ست و بامزه است و توی این شرایط اعصاب خورد کن می‌تواند یکم حالم را بهتر بکند. از بودا پرسیدم:

"آقای بودا بگم سیا آسوسک چی؟ این کلمه رمزه؟"

گفت: "بخوان تا بودای بزرگ به تو نیرو بدهد، بخوان تا تمام کهکشان‌ها با نیروی خود نشان دهند به تو زندگی‌ات را، بخوان پسرم، بخوان کلمه جاودانه بودا را، سیا آما تراسوسکی، سیا آما تراسوسکی"

گفتم: "سیا... آما... تراسوسک..."

گفت: "سه بار پشت هم بخوان و چشم‌هایت را ببند تا باز گردی به گذشته، به اصل خویش، باشد که ایمان بیاوری بودای بزرگ را، همانا که حق با بودای بزرگ است و اوست قادری بی‌نیاز، سیا آما تراسوسکی"  دیگر دارد کم‌کم باورم می‌شود که انگار قضیه جدی است، ترس توی دلم افتاده، نکند رمز را بگویم و یکدفعه به قرباغه‌ای چیزی تبدیل شوم، به این هندی‌ها زیاد اعتباری نیست اما یکدفعه‌ای از دهنم در رفت و در حالی که چشم‌هایم را بسته بودم زیر لب گفتم"سیا آما تراسوسکی، سیا آما تراسوسکی، سیا آما تراسوسکی"

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:42  توسط سینا حشمدار  | 

 

برای نجات جان لب تاپم دعا کنید

حالش خیلی بد است

اگر ازبین برود دیگر چیز مهمی توی دنیا ندارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 23:19  توسط سینا حشمدار  | 

 

...چتر موهات

سایه بونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 0:54  توسط سینا حشمدار  | 

 

"یه پایان تلخ خیلی بهتر از یه تلخی بی پایانه"

 

درباره الی به خانه‌ها آمد.

بار اول که این جمله را شنیدم از خودم پرسیدم: وقتی که یک پایان تلخ برات یک تلخی بی‌پایان را به همراه دارد، تکلیفت چیست؟ آن موقع باید چه کار بکنی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 0:53  توسط سینا حشمدار  | 

 

هی گریه کردم

قرص خوردم

شب

نخوابیدم

.

هی گریه کردم

قرص خوردم

شب

نخوابیدم

.

هی گریه کردم

قرص خوردم

شب

نخوابیدم

.

هی گریه کردم

قرص خوردم

شب

نخوابیدم

.

هی گریه کردم

قرص خوردم

شب

نخوابیدم

.

.

.

 

                                                                                                                                               وحید نجفی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:45  توسط سینا حشمدار  | 

 

می دونم شاخکای همه داره تکون تکون می خوره

ولی

فقط به خودم مربوطه!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:50  توسط سینا حشمدار  | 

 

در قند هندوانه کارها می گذشت و باز هم می گذشت،

همچنان که عمرم می گذشت در قند هندوانه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 1:17  توسط سینا حشمدار  | 

 

آذر ماه آخرِ پاییز...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:24  توسط سینا حشمدار  | 

 

بلاخره بعد از دست دست کردن های زیاد

امشب جنگ آخرزمان یوسا تمام شد.

واقعا دلم نمی آمد تمامش کنم.

بزرگترین شاهکار آمریکای جنوبی بود که من تا به حال خوانده بودم.

توی مقدمه این کتاب آمده که جنگ آخرزمان را خیلی ها به عنوان جنگ و صلح آمریکای جنوبی و جنگ و صلح قرن بیستم می شناسند.

پاژئو وقتی که مرد خیلی ناراحت شدم ولی یوسا چقدر خوب مرگی شایسته یک قهرمان را برای او توصیف کرده بود.

الان انقدر درگیر کتاب هستم که بیشتر از این نمی توانم درباره اش حرف بزنم.

فقط می توانم خواهش کنم "تو رو خدا بخونیدش"

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:50  توسط سینا حشمدار  | 

 

کسی می تونه وبلاگ منو باز کنه؟؟؟

لعنت به این بلاگفا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:9  توسط سینا حشمدار  | 

 

امشب درد دندان دیوانه ام کرده

دیوانه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:24  توسط سینا حشمدار  | 

 

" یک تکه فلفل سبز

افتاد

بیرون از ظرف سالاد

که چی؟ "

 

                                                                          ب راتیگان...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:37  توسط سینا حشمدار  | 

 

اگر با من نبودش

هیچ میلی!

چرا ظرف مرا

بشکست لیلی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:33  توسط سینا حشمدار  | 

 

به غروبم نگاه می کنی؟

به لاشه ای که می گندد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط سینا حشمدار  | 

 

امشب حالم خیلی بده، اگه بهم یه اسلحه می دادن که تیرش هیچ وقت تموم نمی شد، همه آدامای دنیا رو  باهاش می کشتمو همه رو راحت می کردم

کاشکی تو این شبای لعنتی یکی بودش که حداقل می شد ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط سینا حشمدار  | 

 

" دیشب خواب دیدم از سقف اتاقم چند عروسک آویزان است. عروسی ام بود. انگار دوباره داشتم با لیلا عروسی می کردم اما هر چه سعی می کردم نمی توانستم صورت عروس را ببینم. تمام خانه پر مهمان بود. صورت تمام مهمان ها سبز بود و دور سرشان هاله ای زرد. همه خوشحال بودند و دست می زدند و من وسط می رقصیدم. عروس سر سفره عقد نشسته بود. عاقد آمد تا ما را به عقد هم در آورد. روی شانه های عاقد مار بود. وقتی که می خواست خطبه عقد را بخواند عروس دستم را ول کرد و وسط مهمان ها گم شد. تمام مهمان ها دست می زدند و به من نزدیک می شدند.توی خواب ترسیده بودم. وقتی از خواب پریدم صورتم عرق کرده بود و قلبم خیلی تند می زد..."

از داستان روی تخت خواب دو نفره

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:59  توسط سینا حشمدار  | 

 

مثل اسبی چموش

عادت کنی

به "همیشه" تنها دویدن...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:26  توسط سینا حشمدار  | 

 

 در گوش آرش و سعید آروم گفتم

اصلا نگران نباشید، یه روز همشونو می کشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:39  توسط سینا حشمدار  | 

... خیلی

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی، خیلی، خیلی،

...

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:3  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

" چه شد که ناگهان یادم آمد به آن چهلمین پله؟آنهم پس از گذشتِ این همه سال؟ راست است که حالا، همینطور که دراز کشیده ام روی تخت، هیچ کار دیگری ندارم جز آنکه فکر کنم به همه چیز، به«س» که وقتی می آید به کلاس من دلم می لرزد و می دانم که او هم دلش می لرزد و یک ضربه، فقط یک ضربه ی کوچک کافی ست تا این دیوار شیشه ای فرو ریزد و نمی زنم این ضربه ی کوچک را چرا که می ترسم، و نمی زنم این ضربه کوچک راُ چرا که می ترسمُ می ترسم از همه چیز... "

 

از رمان "وردی که بره ها می خوانند" نوشته: رضا قاسمی

مطمئنا در پست های بعدی مفصل درباره این کتاب و این نویسنده صحبت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:34  توسط سینا حشمدار  | 

 

توپ شبانه آخرین کتاب استاد جعفر مدرس صادقی را امروز تموم کردم، برام خیلی عجیب بود، به نظرم همه نویسنده ها کتابایی دارن که هیچ وقت چاپش نمی کنن، چون واقعا در سطح بقیه کتاباشون نیست و اون کتاب را برای همیشه به عنوان یک تجربه پیش خودشون نگه می دارن، فکر می کنم توپ شبانه هم از همین جوری باشه،

نه اینکه خیلی بد باشه، نه به خدا از خیلی از کتابایی که تو این روزها می خونم و کلی هم ادعا پشتش خوابیده بهتره اما من انتظار گاو خونی را دارم، منتظرم بعد این همه سال ازت شاهکار بخونم نه توپ شبانه...

 

بفرمایید بنشینید صندلی عزیز

کتاب اکبر اکسیر را هم خواندم، بعضی ها درگیر چه توهماتی هستند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:59  توسط سینا حشمدار  | 

 

کتاب جدید استاد عباس معروفی با اسم "ذوب شدن" تو آلمان با نشر گردون چاپ شده، کاشکی می شد یه جوری این کتاب را پیدا کرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:7  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

برای من،

که تمامی قصه بد بودم

کجاست؟ آغوشی

تا که خوب گریه کنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:7  توسط سینا حشمدار  | 

 

امشب گه تر از اونیه که بشه در موردش چیزی گفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 23:47  توسط سینا حشمدار  | 

 

" گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است "

امروز خیلی خسته بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:2  توسط سینا حشمدار  | 

 

نمی دانم چرا امشب انقدر به این تکه داستانم فکر می کنم؟؟

"چشم هایم را می بندم، همه چیز سیاه می شود، چشم هایم را باز می کنم، همه جا تار است. صدا ها به یادم می آیند، صدای مادر، صدای پدر، صدای خیلی از آدم هایی که حتی اسمشان هم توی ذهنم نمانده اما صدای لعنتیشان هیچ وقت ولم نکرده. صداهایی که همیشه توی گوشت است و توی سرت می پیچد، مخصوصا وقتی هیچ کاری برای انجام دادن نداری. آنموقع است که یک به یک می آیند و می گویند که هنوز وجود دارند، که هوز زنده اند و مثل زالو به سرت چسبیده اند."  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 23:46  توسط سینا حشمدار  |