تبليغاتX
شب‌نوشت‌های من
سینا مرده ، از بس که جان ندارد

 

 من مرده ام...

سال جدید هم مانند من مرده ،

 

 

 

                          این روزها احساس یک  موش نجس دارم

                       هم خسته و دلگیر هستم ، استرس دارم  

 

 

 

 

در اين چند روزي كه گذشت ، توي همين دو سه هفته گذشته اتفاق هاي  زيادي افتاد كه بايد به خيلي هايش توجه مي كردم...

اول از همه امتحان هاي مزخرف دانشگاهي شروع شده بود.تمام مدتي كه من درگير امتحان ها بودم به اين موضوع فكر مي كردم كه اين همه انرژي يكدفعه از كجای من درآمده كه  دارم اينقدر تلاش مي كنم كه بعد از شش ترمِ ناموفق يك ترم خوب داشته باشم که بعد از كنكاش هاي بسيار زياد در لايه هاي پيچيده شخصيتي و بررسي عقده ها و معضلات ! بچه گيم به اين نتيجه رسيدم كه اين تلاش ها هيچ كدام به درس ربطي ندارد و تمامش به خاطر ادبيات است. انگار ضمير ناخود آگاه من تصميمش را گرفته كه تمام انژي موجود در بدنم كه زياد هم به چشم نمي آيد را صرف تمام شدن درس بكند تا با خيال راحت تري به آخرين بهانه زنده بودنم كه فقط و فقط ادبيات است فكر كنم. حالا بگذريم كه نتيجه اين تلاش ها آنقدرها هم به نتیجه نرسیده و باز هم همان آش و همان کاسه...

 

امتحان ها تمام شده بود و من تازه از اين آزمون الهي سالم بيرون آمده بودم كه ديدم شانزده بهمن است و چيزي تا شروع اولين جشنواره غزل پست مدرن نمانده. پنج شنبه ۱۸ بهمن روز بياد ماندني اي بود . 

از اتفاق هاي جالبي كه صبح روز جشنواره در خانه آقاي موسوي افتاد كه وقتی من وارد آنجا شدم تمام بچه ها مشغول سبزي پاك كردن بودند تا تهيه وسايل تزئين دكور كه چند جعبه چی توز و های بای بود که به هیچ عنوان جنبه تبلیغاتی نداشت ، تمامش برايم خاطرات زيبا و به ياد ماندني را همراه داشتند.

 البته از بهترين نكات جشنواره براي من كه نه شعري در مجموعه آثار برگزيده داشتم و نه اصلا غزل مي گويم وبه عنوان يك عامل نفوذي از جرگه سپيد سرايان در جمع حضور داشتم آشنايي با دوستاني بود كه من تنها با اسم وبلاگ ها و شعرهايشان آشنا بودم و اين فرصت مناسبي بود تا با آنها از نزديك ديدار كنيم و هي شعر هاي خوب بشنويم. آشنايي با دوست عزيزي مثل آرش معدني پور شايد بهترين اتفاق آن روز بود.

 

جشنواره در حدود ساعت۷:۳۰  تمام شد و ما آن شب را به همراه تعدادي از دوستان كه از راه دور آمده بودند  در منزل آقاي موسوي عزيزم به سر برديم. شب بسيار به ياد ماندي بود. از جلسه شب شعري كه من براي اولين بار بود كه مي ديدم واقعا شب برگذار مي شود تا صحبت هاي آقاي موسوي و ديگر بچه ها در مورد شعر و جشنواره گرفته تا بیخوابی دم صبح و... در کل شب پر خاطره ای بود.

جشنواره هم گذشت... در طول تمام این مدتی که این اتفاق های قبلی می افتاد وخیلی قبل تر از آن که باز این اتفاق ها به همراه اتفاق های دیگر می افتاد ، 

تقریبا ۳ سالی می شود که من به شدت درگیر نوشته های هدایت هستم.از حدود یک سال پیش بود که تصمیم گرفتم مقاله ای در رابطه با کارها و نوشته های او آماده کنم که به گونه ای دین خودم را به تنها استاد ادبیات زندگیم شايد ادا کرده باشم. از همان موقع بود که شروع به خواندن در مورد هدایت افکارش و تمام جزئیات فکری و شخصیتیش پرداختم.

ابتدا به مرور کامل آثارش که تا همین امروز هم ادامه داشته پرداختم ، البته مدت زیادی را صرف بدست آوردن کتاب های اصل و بدون سانسور و همچنین نسخه هایی که اجازه چاپ و فروش ندارند کردم.

سپس به نقدهای موفقی که بر بوف کور شده بود بر خوردم و تمام آنها را با وسواس زیادی مطالعه مي کردم ، این روند نقد خوانی همین طور ادامه داشت که کتاب های بازار تمام شد و به نقدهای اینترنتی و وبلاگی کشید.

بعد از این که تمامی نقدهایی که فکر می کردم وجود دارد را خواندم کار به بررسی ریشه ای رسید و من برای اینکه از گردونه رقابت با سايه هدايت بر روي ديوار عقب نیافتم ، مطالعه دوره کامل کتاب های ذن و بودیسم و در کل فلسفه شرق را شروع كردم.دنیای جذاب و شیرینی بود به طوری که برای مدتی من را آنقدر درگیر خودش کرده بود که از هدف اصلی خودم کاملا غافل شده بودم و تمام هدفم این شده بود که به هند بروم و در مورد بودا بیشتر تحقیق کنم!!!!

بودا و وسوسه سفر هند هم گذشت و بعد از آن نوبت به سارتر رسید که خدا را شکر با این یکی آشنایی داشتم و دیگر آنقدر تلاش و وقت نمی خواست اما خواندن کارهای کافکا که هیچ وقت نتوانستم آنها را کامل مطالعه کنم برایم خیلی مفید و جالب بود ، بعد از این ها نوبت به فروید رسید و بررسی " ادیپ " در کارهای هدایت که به ریشه های روانی و شخصیتی راوی بوف کور مربوط می شد.

 بعد از این که معلوم شد راوی بوف کور درگیری شدیدی با کودکی خود داشته و سخت به معضل "ادیپ" مبتلا بوده(بنده خدا) برای اثبات مرگ مولف و یا اینکه راوی همان هدایت بوده و هزاران دید دیگر مجبور به مطالعه كارهاي رولان بارت ،  دریدا ، فوکو و ... دیگر دوستان! منتقدم! شدم.

دیگر مقاله آماده بود نزدیک به ۸۰ صفحه نوشته بودم که باید از بین آن ها چند صفحه ای را ویرایش می کردم که خواستم برای آخرین بار بوف کور را مرور کنم...

آن موقع بود که فهمیدم نوشتن این مقاله کار کاملا اشتباهی است و من بغیر از تکرار مکررات و توهماتی که هیچ گاه نمی توانم بر کاغذ بیاورم به هیچ چیز نرسیده ام و این همان   هیچی   بزرگی بود که هدایت برای من آورد شايد او توانست اول مسير را به من نشان بدهد و واقعا من را هدايت ، كرد.

استاد عزيزم تولدت مبارک.

 

 

                  در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند          گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را 

 

 

 

این روزها احساس اصلا خوبی ندارم ، و شاید بارها به این نتیجه رسیده باشم که تجربه ، مسخره ترن چیزیست که در دنیا وجود دارد و هیچ گاه به درد انسان نمی خورد...

تعجب من از اتفاق هایی که می افتد بسیار بیشتر از تعجب مردی است که داشت برایم داستان شخصی را تعریف می کرد که در جنگ گلوله ای نصف مغزش را از بین برده بود ! و با این وجود او هنوز نفس می کشید...

آخر مگر می شود همه چیز دست بر دست هم بدهند و برایم عمو زنجیر باف بخوانند تا من خر بشوم

 

 

و در آخر تنها ميرسيم به شعر كه مثل هميشه

 تقدیم به تمام این روز ها

و كسي كه براي اين روزها بود.

 

 

پلك مي زني

                  (اين اولين بار بود كه تو پلك زدي)

     سُر مي خورم ،

                          در امتداد مويرگ چشم هايت...

                                                                 گيسوي بلند چشم هايت ، طنابم مي شود

پلك مي زني

 

        باد مي آيد،

                     سماع عاشقانه اي است ،

 

                            تلو  تلو مي خورد جنازه ي مستم

 (حالا مي فهمم،
 چشم هايت عجيب بوي انا الحق داشت

 كه اينگونه باد مي وزيد.)

 

پلك مي زني

  پرت ميشوم،
                 ناز چشم هايت را بغل مي كنم،

                                                          خيس مي شوم ،

                                                                               شور مي شوم

 

پلك مي زني(و اين بار بود كه زندگي، براي لحظه اي نبض خود را از دست داد)

 

شور آبادي است

                           سياهي چشم هايت

                                  

         وقتي مژه هايت ،

                                 آن شمشير هاي سياه

             به عشق بازي هم رفته بودند

 

                                            من در خلسه اي عميق

         ليزي مردمكي را تجربه مي كردم،

 

                                                      كه شبها ميهمان زيبا ترين روياها

                                 و روز ها

                                                                               حفره وزش تمام بادهاي دنيا بود

 

پلك مي زني

 

ماجراي عجيبي است داستان من و پلك هاي تو

ناراحت نباش

قرار نيست همیشه هم پايان داستان اينقدر غمگين باشد...

راوي ِ مرده

 مانند ِ ،

سقوط اشك هايت ،

 شبيه به

ريزش آخرين شكوفه گيلاس...

 

 

(فقط يك خواهش

 من را در ميان كفن دستمالت مچاله كنيد.)

 

 

 

آرش عزیز به روز شد...

(صدای غار غار کلاغی از دور)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:10  توسط سینا حشمدار  |