|
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
|
۱.
بار دیگر فصلی که دوست می داشتم...
2.
بله درست همین است،حرفم همین است،همین باعث بدبختیم است،همین از تو جدایم می کند در حالی که خوشبختیی بزرگتر از این نمی دانم که همه وقت پیشت باشم،بدون وقفه،بی پایان،ولو که احساس می کنم اینجا در این دنیا هیچ مکان آرامی برای عشقمان نیست،نه در دهکده نه در هیچ جای دیگر،و من رویای قبری را می بینم،عمیق و باریک،جایی که می توانیم چنان یکدیگر را در آغوش بگیریم که انگار با گیره به هم وصلمان کرده اند،و من صورتم را در تو پنهان می کنم و تو صورتت را در من پنهان کنی،و دیگر هیچ کس هرگز ما را نبیند.
(فرانتس کافکا ، قصر)
3.
-روز یا شب؟
-نه ای دوست غروبی ابدیست (فروغ)
سایه ای روی چشم هایت
به غروبم نگاه می کنی؟
به لاشه ای که می گندد؟
.
(خیلی وحشتناک بود، حذفش کردم)
.
بگویی حیف شد
حیف
آخرين قطره اشكت را هدر بدهی؟
آخرین قطره اشکم را هدر بدهم؟
فرو بروم
غروب كنم؟
برایم دست تکان بدهی
برایم دست تکان بدهی...
.
.
.