تبليغاتX
شب نوشت های من
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
 

 

خبر

سایت آدم برفی ها به روز شد.

.

 وقتی هیچ دلیلی وجود ندارد،پس واقعا چه دلیلی وجود دارد؟

نمی دانم کسی حوصله خواندن داستان را در فضای مجازی دارد یا نه؟

 

.

 

.

 

 

از پشت صندلی

 

من معمولا بیشتر روز را به مردن فکر می کنم و بعد حرف های مهدی یادم می آید.مهدی باز روی میز رِنگ می گیرد من دست می زنم و ستاره می رقصد.نمی شود به مردن فکر نکرد آخر من که چیزی توی زندگی ندارم که به آن فکر کنم و تازه اگر هم چیزی داشتم مسلما مهدی می گفت که ارزشش را ندارد و بعد باز ستاره روی صندلی می نشست و سیگار دود می کرد.ستاره با پسرهای غریبه می خوابد ،من بوی تنش را حس می کنم،مهدی می گوید او زیاد هم مقصر نیست یک روز که از خانه بیرون رفته نمی دانم ماشین ها همه برایش بوق زده اند یا او برای همه ماشین ها بوق زده یا ماشین هایی که بوق می زدند خودشان را محکم به او زده اند یا چیزی شبیه به همین ها و از آن روز به بعد او سعی کرده،بیشتر روی صندلی بنشیند و سیگار دود کند و با غریبه ها بخوابد.ستاره همیشه پنجره را می بندد تا صدای پرنده ها را نشنود.

من هیچ وقت گریه نمی کنم فقط وقتی دلم می گیرد عروسکم را لای پایم می گذارم و انقدر فشارش می دهم تا گریه اش بگیرد البته چند باری که مهدی من را دید که دارم این کار را می کنم، لبش را گاز گرفت و چند بار محکم زیر گوشم زد،من در جوابش گفتم ستاره بوی بنزین می دهد،مهدی به من سیگار تعارف کرد و بعد روی صندلی نشست.

من به مردن فکر می کنم البته مرگ بزرگترین دغدغه من توی زندگی نیست من فکر های دیگری هم دارم مثلا فکر می کنم که وقتی ماشین ها تند تر بروند و هی بوق بزنند نکند ستاره باز هم ناراحت شود و پنجره را ببندد و یا اینکه شاید عروسکم را بیشتر از او دوست دارم و او حسودیش می شود.

من می دانم اطرافم چه می گذرد.یک بار تمام ماشین ها توی کوچه بوق می زدند مهدی باز روی میز رِنگ گرفته بود.ستاره انقدر سفید شده بود که نمی شناختمش ، دست می زد و می رقصید.خوب می رقصید اما من دلم گرفت.می خواستم روی صندلی بنشینم اما ترسیدم پاهام مثل صندلی شود،ستاره بوی همیشه گیش را نمی داد،دلم می خواست از مهدی بپرسم چرا وقتی ستاره انقدر خوب می رقصد پرنده ها نمی خوانند؟گفتم شاید باز محکم زیر گوشم بزند رفتم و گوشه ای نشستم و باز به مرگ فکر کردم.

راستی اگر من بمیرم عروسکم چه می شود؟من مطمئنم ستاره سرپرستیش را قبول می کند اما مهدی می گوید او تف هم توی صورتم نمی اندازد.نمی شود زیاد هم حرف های مهدی را قبول کرد از کجا معلوم که خودش هم مشکل نداشته باشد،من که حرف های هیچ کس را قبول ندارم چون همه یا روی صندلی می نشینند یا هی بوق می زنند.آدم وقتی زیاد بوق می زند پرنده ها از دستش فرار می کنند، مثل ستاره که پنجره را می بندد.

من همیشه هم،انقدر آرام نیستم.بعضی وقت ها که ستاره بوی غریبه ها را می دهد من عصبانی می شوم و تمام گل های باغچه را می خورم و به پرنده ها سنگ می زنم.پرنده ها جیغ می کشند و از دستم فرار می کنند.وقتی من عصبانی می شوم و گل ها را می خورم مهدی لب و دهنش را کج می کند و ناراحت می شود اما من مزه گل ها را دوست دارم و آرامم می کنند،چون هیچ وقت نمی توانم قبول کنم ستاره بوی دهن غریبه ها را بدهد.

من غیر از مهدی هیچ کس را ندارم که باهاش صحبت کنم و او محکم زیر گوشم بزند،مهدی می گوید من و ستاره خیلی شبیه به هم هستیم و فکر میکند وقتی پنجره ها بسته باشند ستاره دیگر با صدای بوق ماشین ها اذیت نمی شود.اما من فکر می کنم مشکل اصلی از صندلی است.یک بار ستاره روی صندلی ایستاده بود.نمی دانم چه شد که یکدفعه ای خواست توی آسمان بپرد وقتی پرید،شروع به لرزیدن کرد،من نگاهش می کردم و می خندیدم،ستاره دوباره سفید شده بود،من یکدفعه ای خیلی ترسیدم،مهدی با داد سمت ما دوید،فکر کردم دوباره می خواهد روی میز رِنگ بگیرد،اما ستاره را بغل کرد،ستاره دیگر نمی لرزید،اما مهدی عصبانی بود،من ناراحت شده بودم،رفتم توی باغچه و فکر کردم صندلی چیز خوبی نیست و مهدی می خواهد من به مردن فکر نکنم،اما مهدی بعدش پیشم آمد و گفت باید بیشتر مراقب عروسکم باشم.

من ستاره را خیلی دوست دارم،اما از اخم کردنش می ترسم،وقتی که ناراحت می شود،وقتی که شبیه غریبه ها می شود،من انقدر دلم می گیرد که نمی دانم چه کاری باید بکنم.مهدی گل ها را خیلی دوست دارد و ستاره هر روز به گلهای مهدی آب می دهد.یک بار که راننده ستاره دنبالش آمده بود،یکی از گل های توی باغچه را لگد کرد و بعد مهدی عصبانی شد و چند بار محکم زیر گوشش زد،راننده هم که ناراحت شده بود پنجره هایی که ستاره بسته بود را با سنگ شکست.من رفتم روی زمین دراز کشیدم و عروسکم را لای پایم گذاشتم،اما زیاد فشارش ندادم،چون او زیاد مقصر نبود.

من خیلی به مردن فکر می کنم.چون فقط مرده ها هستند که بی آزارند و فقط به مرده ها می شود اطمینان کرد.واقعا اگر موضوع بهتری برای فکر کردن بود مطمئنا مهدی می گفت که ارزشش را ندارد و ستاره این را ثابت می کرد.

شبها قبل از اینکه خوابم ببرد همیشه آخرین تصویری که در ذهنم می آید صندلیست که با قیافه ای اخمو به من نگاه می کند.یک شب خواب دیدم مهدی دارد با من صحبت می کند اما از دهنش فقط صدای بوق ماشین ها بیرون می آید و ستاره دارد با آن صدا می رقصد. تمام پنجره ها شکسته بودند.راننده ستاره شبیه به پرنده ای شده بود.ستاره روی زمین دراز کشیده بود و راننده اش آمد و توش بغلش نشست،من،سرم را لای دست هایم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن.مهدی بلند شده بود و می رقصید،ستاره دست می زد اما همه حواسش پیش راننده اش بود.سرم را که از لای دست هایم در آوردم دیدم من هم شبیه به پرنده ها شدم،رفتم لب پنجره نشستم اما احساس کردم پرواز بلد نیستم.حالا دیگر وقتی ستاره دست می زد هم،از لای دست هایش صدای بوق ماشین ها می آمد.پایین را نگاه کردم و باز یاد حرف های مهدی افتادم...

از خواب که پریدم فکر کردم مرده ام.اولین چیزی که دیدم صندلی بود و بعد فهمیدم که زنده ام.عروسکم را برداشتم و باز لای پایم گذاشتم و فشارش دادم...

 .

.

.

                                                                                        داستانی در آدم برفی ها

                                                                                        داستانی در آدم برفی ها

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:53  توسط سینا حشمدار  | 

 
هواداران مهدی کروبی لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او