|
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
|
...چشم بودی
به خواب بسته شدی...
وهاب عزیز چند وقتی می شود که وارد دنیای مجازی شده و با مطالبی مفید و مفصل درباره سینما و ادبیات به روز است.
.
طول×عرض×ارتفاع
بالای پله ها ایستاده بودم.رفته بودی سمنو بخری.رفتی تو و گفتی"درو ببند، باد می آد" .بستم.شبیه به عروسک ها شده بودی.لباسهایت صورتی، لب هایت صورتی، چند بار توی صورتت نفس کشیدم. بوی عید می دادی . گفتم:"تمومش کنیم؟" . تلویزیون را روشن کردی. تمام کانال ها برفک نشان می دادند. کلید در را توی دستت گرفته بودی و هر چند ثانیه یک بار تکانش می دادی.تلویزیون هنوز برفک داشت.گفتی:"نترس، درد نداره که، یه دقیقه چشماتو ببندی تموم شده" و رفتی و توی سه کنج اتاق ایستادی و برای خودت شروع به رقصیدن کردی.
در می زنند.آمیرزا پشت در است.آمیرزا محکم در می زند.در را برایش باز کردم.به من می گوید پسرم.اشک توی چشم هایش جمع شده بود.گفتم:"آمیرزا شما دیگه چرا؟از شما که سن و سالی گذشته".رفت وسط اتاق نشست و شروع به گریه کردن کرد.تو سبزه ها را آب می دادی.آمیرزا زار می زد.تو سبزه ها را آب می دادی.گفتی:"بسته باشه بهتره.باد می آد"
در را که بستم تو را دیدم.لباست سفید بود.گفتم:"چایی می خوری؟" گفتی:"هنوز که چیزی نشده، این تازه اولشه، انقدر بخندونمت که کل دنیا بهت حسودیشون بشه" گفتم:"حتی آمیرزا؟" روی صورتت عرق نشست.بوی عید دادی.می خواستم بروم اما دستم را گرفته بودی و هی می کشیدی.
صدای کلاغ ها می آمد.صدای برف بازی هم بود.در را که زدند، دست هایت را با پیش بندت خشک کردی و از ته دل شروع به خندیدن کردی.در را باز کردم.گفتی:"ببند.می آدشا". عکس آمیرزا پشت در بود. گفتم:"آمیرزا از شما بعید بود.شما چرا؟" گفتی:"جوونم، جوونای قدیم".
گفتم:"داره نزدیک می شه" داشت سرم گیج می رفت که تو آمدی. از توی اتاق آمدی.آمدی و تلویزیون را روشن کردی.وسط فیلم خوابت برد.روی شانه های من.مثل فرشته ها تا صبح خوابیدی.صبح گفتی:"فیلمه چی شد؟" گفتم:"تموم شد" عکس آمیرزا را برداشتی و با دستمال تمیزش کردی.
در زدی و آمدی تو.لباس هایت را یکی یکی در آوردی.پیرهنت را.سفید بود.شلوارت را.سفید بود.همه را در آوردی.همه را تا کردی.گفتم:"چایی بیارم؟".گفتی:"چطور؟ مگه چیزی شده؟تازه اولشه."
باد می آمد.بیرون برف نمی آمد.تو، سینیِ چای را آوردی.یاد آمیرزا و گریه های آخرش افتادم.لب هات مثل عروسک ها صورتی شده بودند، چشم هایت مثل فرشته ها برق می زدند.گفتم:"اگه گفتی این بوی گندیدگی از کجا می آد؟". تو هیچی نگفتی.زل زده بودی به عکس آمیرزا.گفتم:"بسه دیگه، پاشو لباساتو بپوش، من داره سرم گیج می ره ها" لب هایت از هم باز شدند اما باز هم چیزی نگفتی.بلند شدم و رفتم توی سه کنج اتاق برایت شروع به رقصیدن کردم.خوشت آمده بود.دست هم زدم.بیشتر خوشت آمد.گفتی:"یه دقیقه چشماتو ببندی رسیده". بلند شدی و من را بوسیدی.گفتی:"تموم شد.دیدی درد نداشت، دیدی درد نداشت"
داستانی در آدم برفی ها