تبليغاتX
شب نوشت های من
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
 

می خوام اینجا رو بکنم وبلاگ روز نوشت

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:4  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

"می تونی بری شابدالعظیم ماشین دودی سوار بشی

قد بکشی

خال بکوبی

جاهل پا منار بشی..."

 

 

0

انجمن ادبی هنری فرهنگی خروس جنگی ها

 

1.      هنر خروس جنگی هنر زنده هاست.این خروش، تمام صداهایی را که بر فرازهنر قدیم نوحه سرایی می کند خاموش خواهد کرد.

2.      ما به نام شروع یک دوره نوین هنری، نبرد بی رحمانه خود را بر ضد تمام سنن و قوانین هنر گذشته آغاز کرده ایم.

3.      هنرمندان جدید فرزند زمانند و حق حیات هنری تنها از آن پیشروان است.

4.      اولین گام هر جنبش نوین با در هم شکستن بت های قدیم همراه است.

5.      ما کهنه پرستان را در تمام نمودهای هنری:تئاتر، نقاشی، نوول، شعر، موسیقی، مجسمه سازی و... محکوم به نابودی می کنیم و بت های کهن و مقلدین لاشه خوار را در هم می شکنیم.

6.      هنر نو که صمیمیت با درون را گذرگاه آفرینش هنری می داند، سراپای، جوشش و جهش زندگی در خود دارد و هرگز از آن جداشدنی نیست.

7.      هنر نو بر گورستان بتها و مقلدین منحوس آنها به سوی نابود کردن زنجیر سنن و استوار ساختن آزادی بیانِ احساس پیش می رود.

8.      هنر نو تمام قراردادهای گذشته را می گسلد و نویی را جایگاه زیبایی ها اعلام می دارد.

9.      هستی هنر در جنبش و پیشروی است.تنها آن هنرمندانی زنده هستند که دانش آنها بر تفکر نوین استوار باشد.

10. هنر نو با تمام ادعاهای جانبداران هنر برای اجتماع، هنر برای هنر، هنر برای... تباین دارد.

11. برای پیشرفت هنر نو در ایران باید کلیه مجامع طرفدار هنر قدیم نابود گردد.

12. آفرینندگان آثار هنری آگاه باشند که هنرمندان خروس جنگی بشدیدترین وجهی با نشر آثار کهنه و مبتذل پیکار خواهند کرد.

13. مرگ بر احمقان.

 

 

انجمن هنری خروس جنگی ها

غریب، شیروانی، ایرانی

 

 

1

 

آنجا چراغی روشن بود.

 

برای صحبت در مورد اخبار نمایشگاه کمی دیر شده اما شرح چاپ شدن و نشدن یک سری از کتاب ها تا آنجایی که من خبر دارم:

  1. چارز بوکوفسکی : "رمان عامه پسند" آخرین کاری که از بوکوفسکی در زمان حیاتش چاپ شده با ترجمه پیمان خاکسار از نشر چشمه
  2. جان آپدایک: نویسنده آمریکایی که با چهار گانه خرگوش به اوج شهرت رسید. کتاب فرار کن، خرگوش ترجمه سهیل سمی از نشر ققنوس که قسمت اول چهارگانه به شمار می آید.
  3. ماتئی ویسنی یک: نمایشنامه نویش معروف و محبوب فرانسوی که تا به حال کتاب هایی زیادی از او در ایران ترجمه و چاپ شده اولین بار با نمایش نامه "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد" در ایران معروف شد. چاپ این کتاب سال ها بود که تمام شده بود، نشر ماه ریز این کتاب را با تیراژ 5000جلد مجددا به چاپ رسانده است.
  4. عباس معروفی: کتاب پبکر فرهاد که قبل از نمایشگاه خبر از لغو مجوز شدنش رسیده بود خوشبختانه مجددا به چاپ رسید و داستان لغو مجوز شدنش در حد یک سوءتفاهم و شایعه باقی ماند.
  5. ریچارد براتیگان: "این شعرها را بکارید" بعد از مدت ها انتظار مجموعه ای از شعر های این شاعر و داستان نویس دوست داشتنی آمریکایی با ترجمه ای از مهدی نوید چاپ شد.
  6. جیمز جویس: ثر معروف و جاودانه این نویسنده به نام اولیس که خیلی ها آن را بزرگترین اثر ادبی قرن 20 می دانند سال هاست که ترجمه شده و در انتظار چاپ به سر می برد ولی متاسفانه امسال هم خبری از چاپ آن نبود.
  7. یعقوب یادعلی: بعد از چند سالی که از لغو مجوز شدن کتاب"آداب بی قراری" می گذرد، این کتاب مجدد از نشر نیلوفر به بازار آمده، من به این نویسنده خیلی امیدوارم، خدا کند بعد از اینهمه مشکلات مسخره و خنده داری که برایش درست کرده اند باز هم بتواند اینقدر خوب بنویسد.
  8. مصطفی مستور: در مملکت گل و بلبل باید هم چنین نویسنده هایی رکورد بیشترین کتاب را در نمایشگاه داشته باشند. واقعا جای تاسف دارد.
  9. هیچ رمان خوب ایرانی جدیدی در نمایشگاه نبود.

 

 

2

 

درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش

 

اوج یک هنر. تمام انتظارهایی که از یک فیلم شاهکاررا می توان داشت در این فیلم می توان پیدا کرد. فیلمی دیوانه کننده از گروهی بی نظیر، فیلم نامه کافمن دیوانه کننده است و بازی جیم کری انقدر خوب است که نتوان در موردش هیچ گله یا حتی اظهار نظر کرد. بیشتر از این چیزی نمی شود گفت غیر از اینکه حسرت می خورم که چرا ما باید در کشور احمق ها به دنیا بیاییم؟

 

 

3

 

دست ها برای چه به صدا در می آیند؟

سومین فیلم کوتاه وهاب عزیز توانست جایزه بهترین فیلم از جشنواره فیلم کوتاه کرج را بگیرد. مطمئن هستم خبرهای خیلی بهتری از این فیلم و این کارگردان در آینده ای نزدیک خواهیم شنید.

این فیلم که با نام برش های کوتاه در فضایی سوررئال-فانتزی ساخته شده توانست با قاطعیت آرا هم از نظر تماشاگران و هم از نگاه داوران و منتقدان جایزه بهترین فیلم سال را دریافت کند.

او همچنین به خاطر تصویر برداری در فیلم خواب تلخ ساخته مشترک آرش معدنی پور عزیز و خودش توانست جایزه بهترین تصویربرداری را نیز به دست آورد.

با تبریک به آرش و وهاب و آرزوی موفقیت های بیشتر و بزرگ تر برای آنها.

 

۴

 

«همیشه برای توی بازی قرار گرفتن باید بازی بلد باشی.   یکی از بچه های محله مان»

 

قصه ادبیات امروز ما و مخصوصا شعر قصه خنده داری شده، خیلی موقع ها می شود که دوستانی را میبینم که داستانشان  شبیه به آن مردیست که توی قایق بادبانیبه گا نشسته اش نشسته و دارد آدم های توی جزیره را با حسرت نگاه می کند و دلش می خواهد با گوز گوز کردن های هدایت شده به سمت بادبان، خودش را به ساحل برساند، اما به خاطر صداهای ناهنجاری که از خود تولید می کند باعث می شود که آدم های توی جزیره به خنده بیافتند و این مرد بیچاره هر روز نا امیدتر شود، اینطور که نمی شود دوست من، برای رسیدن به جزیره باید شنا بلد باشی.

 

«شنا کردن کار سختیست.        چونگ مونگ دو سه کونگ»

 

 

5

 

نیناش ناشم بلده؟

 

بدون شک و بی هیچ تعارفی باید قبول کرد که غزاله علیزاده نویسنده بزرگی نبوده و نیست و به راحتی می شود این را بعد از خواندن دو رمان معروفش "خانه ادریسی ها" و "شب های تهران" فهمید. ادبیات جای تعارف نیست، باید این را قبول کرد که نوع مرگ و رفتار خانوم علیزاده بیشتر از کتاب هایش جنجال به پا کرد.

توی جشنواره فیلم مستند تهران87(جشنواره حقیقت) با خبر شدیم که فیلم محاکات غزاله علیزاده ساخته خانوم پگاه آهنگرانی چند ساعت مانده به اولین اکرانش لغو مجوز شده و با وجود اینکه می دیدیم که چقدر خانوم آهنگرانی از این قضیه ناراحت است و برای اکران این فیلم چقدر دست پا می زند، حسابی با او احساس همزاد پنداری کردیم و غصه این موضوع را خوردیم.

تا اینکه چند روز پیش این مستند را از بی.بی.سی دیدم:

 تمام این صحبت ها درباره این نویسنده زن وجود دارد و نمی شود این نکته را هم نادیده گرفت که بعد از فروغ، غزاله علیزاده بزرگترین زن ادبیاتی ایران بوده و تلاشش برای کمک به ادبیات و حمایت از نویسندگان جوان از خیلی های دیگر که ادعای دغدغه شان می شود هم بیشتر بوده.

توصیف ها و تعابیری که توی فیلم برای این نویسنده به کار میرود واقعا زننده است. استاد کیمیایی که می گوید غزاله علیزاده تنها یک ژست ادبی بوده تا یک نویسنده و بهرام بیضایی و محمد علی سپانلو هم مفصل درباره رفتار بیمار گونه و خاطرات خنده داری که با او داشته اند صحبت می کنند، این مستند از جایی که کار به مصاحبه با اعضای خانواده علیزاده می رسد خیلی جالب تر هم می شود. مادر او که اصلا گردن نمی گیرد که همچین دختر بدکاره ای دارد که با مردهای غریبه در رفت و آمد است و می گوید که در زمانی که او زنده بوده خجالت می کشیده بگوید همچین دختری داشته. خاله خانوم علیزاده می گوید که او را همیشه می دیده که مردهای غریبه رفت و آمد داشته و حوصله همه را با کارهایش سر برده، او مهمترین دلیل خودکشی غزاله را کم بود محبت می دانسته و می گوید او دوست داشته همیشه جلو مردها خودش را نشان دهد و ... و از همه بدتر دخترش که چنان وصف شاعرانه و عارفانه ای از جنازه مادرش که از طناب دار آویزان است می دهد که آدم فکر می کند وصف یک اثر هنری را می شنود. دخترش در ادامه اضافه می کند که هیشه توی خانه آدم های غریبه در رفت آمد بوده اند و آنها هیچ گاه آسایش نداشته اند

سوال من از خانوم آهنگرانی این است که چه دلیلی وجود دارد که شما اینگونه دست به تخریب چهره آدمی می زنید که نه دیگر در محافل ادبی آنچنان صحبتی از اوست و نه پیروانی دارد که شما بخواهید از گمراهی درشان بیاورید؟ وقتی شما نتوانسته اید در مستندتان حتی به گوشه از روابط عاشقانه و زندگی خصوصی، سبک داستان نویسی، کتاب هایی که به چاپ رسانده و ... این نویسنده حتی اشاره ای بکنید لزوم گفتن این حرفها چیست؟ شما حتی نتوانسته اید از دکتر براهنی که از دوستان نزدیک خانوم علیزاده بوده و موقع انتشار تمام کتابهایش مشاور او بوده، حتی یک خط نوشته بگیرید پس قصدتان از این کلی گویی ها و حرفهای خاله زنکی و زنانه و جنجال به پا کردن ها چیست.

 

من واقعا دلیل ساخت این مستند را نمی فهمم، مستندی که نه جنبه هنری خاصی دارد و نه توانسته به قسمت هایی از شخصیت غزاله علیزاده بپردازد که تا به حال از آنها صحبت نشده. پس چه لزومی داشته که ساخته شود؟ به جز درست کردن جنجال؟ به قیمت تخریب چهره یک هنرمند؟ شما که می خواستید بدون کوچکترین توضیح و توجیه و ریشه یابی ای دست به ارزش گذاری بزنید می توانستید تمام این حرف ها را در جمعی دخترانه با دوستانتان هم بیان کنید. فکر نمی کنم شنیدن این حرف ها برای جامعه هنری ما چندان جذاب باشد.

 

 

6

گرچه می دانم کسی در دنیای مجازی و غیر مجازی حوصله خواندن داستان را ندارد اما برای همان افراد محدود،

 

 

جيغ بنفش

 

تازه از سر کار به خانه برگشته بودم، بدون انجام دادن هیچ کار اضافی و از دست دادن زمان توانستم برای خودم جای گرم و نرمی روی مبل پیدا کنم و تازه داشت چشم هایم گرم می شد که یک دفعه ای صدای جیغی از اتاق آمد، در همان عالم خواب و بیداری توانستم حدس بزنم که صدای جیغ زنم است که دارد با تمام نیرو از اهالی خانه در خواست کمک می کند و بدون شک تنها كسي كه در خانه غیر از زنم بود من بودم، کمی با خودم حساب کردم و دیدم خیلی خسته ام و این واقعا خواهش غیر منطقی و غیر انسانی است که از کسی در این وضعیت در خواست کمک شود، آن هم با جیغ و صدایی به اين بلندی.

من که خیلی خسته و خواب آلود بودم با خودم فکر کردم چقدر خوب می شد اگر راهی بود که ما آدم ها می توانستیم بدون اینکه مجبور به تکان دادن خودمان شویم یا حتی فکر جنب خوردن و حرکت کردن از سرمان بگذرد، می توانستیم کارها را با نفس کشیدن یا حتی فکر نفس کشیدن انجام دهیم زندگی خیلی لذت بخش تر و جالب تر از حالا می شد. اما کمی که با این فکر خودم ور رفتم و بالا و پایین آن را ورانداز کردم دیدم واقعا حرفم غیر منطقی است و از پایه امکان پذیر نیست.به نظر من آدم باید آرزوهایش را در حد توانش انتحاب کند و به خاطر همین بود که از بیخ قید این فکر و آرزو را زدم.

صدای جیغ و داد همینطور می آمد که فکر جدیدی به ذهنم رسید، باخودم فکر کردم چقدر خوب می شد که اگر ما می توانستیم در حالی که روی مبل دراز کشیده ایم و داریم چرت می زنیم و در همان حالت کسی با صدای بلند از ما کمک می خواهد، بدون تکان دادن کل بدنمان و با گردنی بلند وکِشی سرمان را به آنجا می رساندیم و حداقل مطمئن می شدیم که کار واجبی با ما دارد و بعد به سراغش می رفتیم. چون من واقعا مطمئن نبودم که زنم کارش آنقدر مهم است که می ارزد به خاطرش خواب به این شیرینی را ول کرد و به دادش رسید.

کمی که با خودم فکر کردم دیدم از قبلی منطقی تر است اما مشکل اینجا بود که آمدیم و به این نتیجه رسیدیم که کاری که با ما دارد بی خود و بی دلیل نیست و واقعا به کمک ما احتیاج دارد آنوقت چی؟ یا اگر من گردنم کِش می آمد و تا آنجا هم می رفتم دیگر یا خواب از سرم پریده بود یا دیگر آن مزه قبلی را نداشت  باید فکری برای این قسمتها هم می کردم چون واقعا نمی شود آدم به همین راحتی از روی صندلی به این گرم و نرمی بلند شود و به جیغ های پشت سر و مداوم زنش پاسخ بدهد.

در همین خیالات بودم و داشتم کم کم تسلیم جیغ های زنم می شدم چون واقعا به هیچ نتیجه و راه حل خاصی نرسیده بودم که یک دفعه ای فکر جدیدی به ذهنم آمد

واقعا چقدر خوب می شد اگر روی شست پای ما آدم ها یک تلویزیون بود که هر وقت کسی با ما کاری داشت می توانستیم آن را روشن کنیم و به سوالش جواب دهیم و اگر به کمک بدنی احتیاج داشت می توانستیم از همان داخل تلویزیون بهش کمک کنیم و مشکلش را بر طرف کنیم یا اگر بی دلیل مزاحممان شده بود می شد همان جا از توی تلویزیون تنبیه ش کرد و حسابش را کف دستش گذاشت، از این فکرم خیلی کیفور شده بودم که به این نتیجه رسیدم واقعا کار سختی است که آدم از خوابش بزند و تلویزیون شستش را روشن کند و جواب بقیه را بدهد و اصلا اگر این سیستم همه گیر شود یک وسیله وبال گردنی می شود مثل موبایل که آدم توی هر سوراخ موشی هم قایم شود می توانند پیدایش کنند و ازش در خواست کمک بکنند، هر چه توی این فکر خودم جلو تر می رفتم و بیشتر بازش می کردم بیشتر از دست خودم عصبانی می شدم و بیشتر به خیالات احمقانه خودم فحش و لعنت می فرستادم و حتی کمی هم ترسیدم که اگر خدایی نکرده همین الان آرزویم بر آورده شود و روی شست پایم تلویزیونی در آورم آنوقت چه خاکی باید بر سرم بریزم و چقدر فحش و نفرین مردمی پشت سرم خواهد بود که با این اکتشاف من مجبور می شوند هر کجایی که هستند به کمک های و جیغهای دیگران جواب بدهند.

توی همین خیالات و حرص و جوش خوردن ها بودم که دیدم هیچ راهی ندارم چون داشت صدای جیغ های زنم هر لحظه بلند تر می شد و من هر چه فکر می کردم هیچ فکر و خیال دیگری به ذهنم نمی رسید تا سر هم کنم و از طرفی بعد از این فکر مسخره آخر ترس عجیبی توی دلم افتاده بود که نگو و نپرس به خاطر همین داشتم کم کم متقاعد می شد که حداقل به نشانه این که به او بفهمانم صدای ممتد و بدون قطع جیغ هایش را می شنوم تکانی به خودم بدهم که دیدم روی میز بغل صندلی قوطی چسب مایع افتاده سریعا فکری به ذهنم رسید که در همان چند ثانیه اول به این نتیجه رسیدم که بهترین فکر و بهترین راه حل دنیاست و آنقدر از این راه حل خود خوشحال شده بودم که دلم می خواست همان لحظه جیغ بزنم.

دستم را دراز كردم و قوطي چسب مايع را از روي ميز برداشتم، زنم خيلي خسته تر از قبل جيغ مي زد، خدا خيرشان بدهد، بهترين اختراع بشر همين است، مثل اينكه دكمه Mute تلويزيون را زده باشي بعد از چند ثانيه همه جا ساكت شد و ديگر هيچ صدايي نشنيدم.

وقتی از خواب بیدار شدم همه جا ساکت بود، بعد فهمیدم که توی بیمارستان هستم. دکتر ها برایم روی کاغذ همه چيز را نوشتند و توضيح دادند. آنها گفتند كه 60% از شنواییم را از دست داده ام اما جای امیدواری است که بهتر شوم، زنم را آنروز عقرب نيشزده بود كه اينطور داد و قال راه انداخته و بعد هم مرده بود اما دليل مرگش به خاطر جيغ زدن هاي زيادش بوده نه نيش عقرب، دلم برايش تنگ مي شود مخصوصا برا جيغ هايش اما هر چه دو دو تا چهار تا كردم به اين نتيجه رسيدم كه بهترين راه حل را انتخاب كرده ام.

 

 ۷

حیف آدم این همه چیزای قشنگ و نبینه!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:15  توسط سینا حشمدار  |