تبليغاتX
شب نوشت های من
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
... خیلی

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی، خیلی، خیلی،

...

خیلی، خیلی، خیلی،

خیلی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:3  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

" چه شد که ناگهان یادم آمد به آن چهلمین پله؟آنهم پس از گذشتِ این همه سال؟ راست است که حالا، همینطور که دراز کشیده ام روی تخت، هیچ کار دیگری ندارم جز آنکه فکر کنم به همه چیز، به«س» که وقتی می آید به کلاس من دلم می لرزد و می دانم که او هم دلش می لرزد و یک ضربه، فقط یک ضربه ی کوچک کافی ست تا این دیوار شیشه ای فرو ریزد و نمی زنم این ضربه ی کوچک را چرا که می ترسم، و نمی زنم این ضربه کوچک راُ چرا که می ترسمُ می ترسم از همه چیز... "

 

از رمان "وردی که بره ها می خوانند" نوشته: رضا قاسمی

مطمئنا در پست های بعدی مفصل درباره این کتاب و این نویسنده صحبت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:34  توسط سینا حشمدار  | 

 

توپ شبانه آخرین کتاب استاد جعفر مدرس صادقی را امروز تموم کردم، برام خیلی عجیب بود، به نظرم همه نویسنده ها کتابایی دارن که هیچ وقت چاپش نمی کنن، چون واقعا در سطح بقیه کتاباشون نیست و اون کتاب را برای همیشه به عنوان یک تجربه پیش خودشون نگه می دارن، فکر می کنم توپ شبانه هم از همین جوری باشه،

نه اینکه خیلی بد باشه، نه به خدا از خیلی از کتابایی که تو این روزها می خونم و کلی هم ادعا پشتش خوابیده بهتره اما من انتظار گاو خونی را دارم، منتظرم بعد این همه سال ازت شاهکار بخونم نه توپ شبانه...

 

بفرمایید بنشینید صندلی عزیز

کتاب اکبر اکسیر را هم خواندم، بعضی ها درگیر چه توهماتی هستند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:59  توسط سینا حشمدار  | 

 

کتاب جدید استاد عباس معروفی با اسم "ذوب شدن" تو آلمان با نشر گردون چاپ شده، کاشکی می شد یه جوری این کتاب را پیدا کرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 0:7  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

برای من،

که تمامی قصه بد بودم

کجاست؟ آغوشی

تا که خوب گریه کنی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:7  توسط سینا حشمدار  | 

 

امشب گه تر از اونیه که بشه در موردش چیزی گفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 23:47  توسط سینا حشمدار  | 

 

" گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است "

امروز خیلی خسته بودم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 20:2  توسط سینا حشمدار  | 

 

نمی دانم چرا امشب انقدر به این تکه داستانم فکر می کنم؟؟

"چشم هایم را می بندم، همه چیز سیاه می شود، چشم هایم را باز می کنم، همه جا تار است. صدا ها به یادم می آیند، صدای مادر، صدای پدر، صدای خیلی از آدم هایی که حتی اسمشان هم توی ذهنم نمانده اما صدای لعنتیشان هیچ وقت ولم نکرده. صداهایی که همیشه توی گوشت است و توی سرت می پیچد، مخصوصا وقتی هیچ کاری برای انجام دادن نداری. آنموقع است که یک به یک می آیند و می گویند که هنوز وجود دارند، که هوز زنده اند و مثل زالو به سرت چسبیده اند."  

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 23:46  توسط سینا حشمدار  | 

 

 

امشب

همه چی تو اتاقم خیلی ساکت و آرومه

هیچ چیزی حرفی نمی زنه

یا یه اتفاقی افتاده و کسی نمی خواد چیزی به من بگه

یا قراره یه اتفاقی بیافته

فکر می کنم باید نگران باشم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 23:50  توسط سینا حشمدار  |