تبليغاتX
شب نوشت های من
سینا مرده ، از بس که جان ندارد

 

بلاخره بعد از دست دست کردن های زیاد

امشب جنگ آخرزمان یوسا تمام شد.

واقعا دلم نمی آمد تمامش کنم.

بزرگترین شاهکار آمریکای جنوبی بود که من تا به حال خوانده بودم.

توی مقدمه این کتاب آمده که جنگ آخرزمان را خیلی ها به عنوان جنگ و صلح آمریکای جنوبی و جنگ و صلح قرن بیستم می شناسند.

پاژئو وقتی که مرد خیلی ناراحت شدم ولی یوسا چقدر خوب مرگی شایسته یک قهرمان را برای او توصیف کرده بود.

الان انقدر درگیر کتاب هستم که بیشتر از این نمی توانم درباره اش حرف بزنم.

فقط می توانم خواهش کنم "تو رو خدا بخونیدش"

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:50  توسط سینا حشمدار  | 

 

کسی می تونه وبلاگ منو باز کنه؟؟؟

لعنت به این بلاگفا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 22:9  توسط سینا حشمدار  | 

 

امشب درد دندان دیوانه ام کرده

دیوانه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:24  توسط سینا حشمدار  | 

 

" یک تکه فلفل سبز

افتاد

بیرون از ظرف سالاد

که چی؟ "

 

                                                                          ب راتیگان...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 23:37  توسط سینا حشمدار  | 

 

اگر با من نبودش

هیچ میلی!

چرا ظرف مرا

بشکست لیلی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:33  توسط سینا حشمدار  | 

 

به غروبم نگاه می کنی؟

به لاشه ای که می گندد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:27  توسط سینا حشمدار  | 

 

امشب حالم خیلی بده، اگه بهم یه اسلحه می دادن که تیرش هیچ وقت تموم نمی شد، همه آدامای دنیا رو  باهاش می کشتمو همه رو راحت می کردم

کاشکی تو این شبای لعنتی یکی بودش که حداقل می شد ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:7  توسط سینا حشمدار  | 

 

" دیشب خواب دیدم از سقف اتاقم چند عروسک آویزان است. عروسی ام بود. انگار دوباره داشتم با لیلا عروسی می کردم اما هر چه سعی می کردم نمی توانستم صورت عروس را ببینم. تمام خانه پر مهمان بود. صورت تمام مهمان ها سبز بود و دور سرشان هاله ای زرد. همه خوشحال بودند و دست می زدند و من وسط می رقصیدم. عروس سر سفره عقد نشسته بود. عاقد آمد تا ما را به عقد هم در آورد. روی شانه های عاقد مار بود. وقتی که می خواست خطبه عقد را بخواند عروس دستم را ول کرد و وسط مهمان ها گم شد. تمام مهمان ها دست می زدند و به من نزدیک می شدند.توی خواب ترسیده بودم. وقتی از خواب پریدم صورتم عرق کرده بود و قلبم خیلی تند می زد..."

از داستان روی تخت خواب دو نفره

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:59  توسط سینا حشمدار  | 

 

مثل اسبی چموش

عادت کنی

به "همیشه" تنها دویدن...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 1:26  توسط سینا حشمدار  | 

 

 در گوش آرش و سعید آروم گفتم

اصلا نگران نباشید، یه روز همشونو می کشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:39  توسط سینا حشمدار  |