|
سینا مرده ، از بس که جان ندارد
|
بلاخره بعد از دست دست کردن های زیاد
امشب جنگ آخرزمان یوسا تمام شد.
واقعا دلم نمی آمد تمامش کنم.
بزرگترین شاهکار آمریکای جنوبی بود که من تا به حال خوانده بودم.
توی مقدمه این کتاب آمده که جنگ آخرزمان را خیلی ها به عنوان جنگ و صلح آمریکای جنوبی و جنگ و صلح قرن بیستم می شناسند.
پاژئو وقتی که مرد خیلی ناراحت شدم ولی یوسا چقدر خوب مرگی شایسته یک قهرمان را برای او توصیف کرده بود.
الان انقدر درگیر کتاب هستم که بیشتر از این نمی توانم درباره اش حرف بزنم.
فقط می توانم خواهش کنم "تو رو خدا بخونیدش"
کسی می تونه وبلاگ منو باز کنه؟؟؟
لعنت به این بلاگفا...
امشب درد دندان دیوانه ام کرده
دیوانه...
" یک تکه فلفل سبز
افتاد
بیرون از ظرف سالاد
که چی؟ "
ب راتیگان...
اگر با من نبودش
هیچ میلی!
چرا ظرف مرا
بشکست لیلی؟؟
به غروبم نگاه می کنی؟
به لاشه ای که می گندد...
امشب حالم خیلی بده، اگه بهم یه اسلحه می دادن که تیرش هیچ وقت تموم نمی شد، همه آدامای دنیا رو باهاش می کشتمو همه رو راحت می کردم
کاشکی تو این شبای لعنتی یکی بودش که حداقل می شد ...
" دیشب خواب دیدم از سقف اتاقم چند عروسک آویزان است. عروسی ام بود. انگار دوباره داشتم با لیلا عروسی می کردم اما هر چه سعی می کردم نمی توانستم صورت عروس را ببینم. تمام خانه پر مهمان بود. صورت تمام مهمان ها سبز بود و دور سرشان هاله ای زرد. همه خوشحال بودند و دست می زدند و من وسط می رقصیدم. عروس سر سفره عقد نشسته بود. عاقد آمد تا ما را به عقد هم در آورد. روی شانه های عاقد مار بود. وقتی که می خواست خطبه عقد را بخواند عروس دستم را ول کرد و وسط مهمان ها گم شد. تمام مهمان ها دست می زدند و به من نزدیک می شدند.توی خواب ترسیده بودم. وقتی از خواب پریدم صورتم عرق کرده بود و قلبم خیلی تند می زد..."
از داستان روی تخت خواب دو نفره
مثل اسبی چموش
عادت کنی
به "همیشه" تنها دویدن...